بودن ، كه روى او فراخ است ، امّا سراى دل تو تا همگى روى خود در آفتاب نيارد ، از آفتاب هيچ شعاعى نصيب او نتوان بودن .
- هر محبّت كه تعلّق به محبوب دارد ، آن شرك نباشد كه آن نيز از آثار محبوب باشد . . . امّا حقيقت اين محبّتها شركت باشد و حجاب راه و بازماندن از محبوب اصلى نباشد .
- دريغا ! عاشق را بلاى سختتر و عظيمتر از آن نباشد كه از روى معشوق دور افتد و به هجران مبتلا شود و آن گاه با نااهلان گرفتار شود ، او را دو بلا باشد : يكى فراق معشوق و ديگر ديدن نااهلان .
- آن عالم ، همه حيات در حيات است و اين عالم ، همه موت در موت ؛ تا از موت نبگذرى به حيات نرسى
وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ
« 1 » ؛ ( و زندگى حقيقى همانا [ در ] سراى آخرت است .
شعر
- در كوى اميد منزلى بايد و نيست * در كِشته عشق حاصلى بايد و نيست
گفتى كه به صبر كار تو نيك شود * با صبر تو دانى كه دلى بايد و نيست
اى برده دلم بغمزه ، جان نيز ببر * بردى دل و جان ، نام و نشان نيز ببر
گر هيچ اثر بماند از من به جهان * تأخير روا مدار و آن نيز ببر
بِستُردنى است آن چه بنگاشتهايم * افكندنى است آن چه بفراشتهايم
سودا بوده است آن چه پنداشتهايم * دردا كه بهرزه عمر بگذاشتهايم « 2 »
هامش
( 1 ) . سورهى عنكبوت ، آيهى 64 .
( 2 ) . آخرين رباعى را به احمد بن محمّد غزالى نسبت دادهاند . طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 254 ؛ رياض العارفين ، ص 167 .