تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
و در بغداد به خاك سپرده شد . از اخلاق وى آن بود كه با جلالت قدرى كه داشت با كنيزان و كودكان نشست و برخاست مىكرد و با فقرا مىنشست و لباس‌هاى آنان را از شپش بازجويى مىكرد . حكايت - نماز صبح را به وضوى عشاء مىخواند و پس از نماز عشاء به خلوت خود مىرفت . ممكن نبود كسى با وى ملاقات كند و از خلوت خود بيرون نمىآمد ، مگر وقت طلوع فجر ، و ثلث اوّل شب را به نماز مختصرى و ذكر مىگذرانيد و ثلث وسط را به روى پا مىايستاد و قرآن و نماز مىخواند و سجده خود را بسيار طولانى مىكرد و ثلث آخر را به توجّه و مراقبه به سر مىبرد تا قريب به طلوع فجر و پس از آن به دعا و ابتهال و تذلّل . - نقل است كه وى مىگفت : روز عرفه بود . براى حراثت [ همراه با ] گاو به صحرا بيرون رفتم ، گاو روى به جانب من كرد و با زبان فصيح گفت : اى عبدالقادر ! تو را براى اين كار نيافريده‌اند و امر به اين‌كار نشده‌اى ، ترسيدم و برگشتم ، بربام خانه حالت مشاهده‌اى به من دست داد ؛ حاجيان را در عرفات ديدم كه ايستاده‌اند . نزد مادر رفتم و گفتم : مرا براى خداگزار ، اجازه فرما تا به بغداد روم و تحصيل علم نمايم و صالحان را زيارت كنم . پرسيد : چه باعث شد كه به اين فكر افتادى ؟ جريان خود گفتم ، مادر شروع به گريه كرد ، برخواست و هشتاد دينار از مال موروث بيرون آورد ، چهل دينار را براى برادرم و بقيه را در زير جامه من دوخت و اذن سفر داد و گفت در جميع احوال صدق را از دست مده و مشايعت من نمود و گفت : اى فرزند ! برو كه براى خدا از تو بريدم و تا قيامت روى تو را نخواهم ديد . با قافله‌ى كوچكى به جانب بغداد به راه افتاديم ، از همدان كه گذشتيم شصت سوار سر راه قافله را گرفتند ، ولى كسى متعرض من نشد ، ناگاه يكى از ايشان بر من گذشت و گفت : با خود چه دارى ؟ گفتم : چهل دينار . پرسيد كجاست : گفتم در جامه من دوخته است در زير بغلم ، گمان كرد مسخره‌اش مىكنم ،