پيش رفته و گفت : چنين مگو ، بگو تو را قسم مىدهم به محبّتى كه به تو دارم . جاريه گفت : چنين نيست ، سخن من صحيح است ، من و تو هر دو در فراش خواب بوديم ، اگر محبّت او نسبت به من نبود چرا تو در خواب ماندى و مرا از فراش بدين جا آورده و به مناجات با خود مشغول كرد .
گفتار
جماعتى به سفر مىرفتند ، راه را گم كردند [ و ] به صومعه راهبى رسيدند ، از وى پرسيدند : « أين الطّريق ؟ فأومأ برأسه إلى السّماء ، فعلم القوم ما أراد ، فقالوا : يا راهب ! إنّا سائلوك فهلّا تجيبنا ؟ فقال : سَلوا ولا تُكثِروا ؛ فإنّ النّهار لا يرجع والعمر لا يعود والطّالب حثيث » پرسيدند : « ما على الخلق غداً عند مليكهم ؟ » گفت : « نيّاتهم » ؛ ( راه كدام است ؟
سرش را به سوى آسمان كرد ، آن گروه فهميدند مقصودش چيست ، گفتند : اى راهب ، ما از تو سؤال مىكنيم پس چرا جوابمان را نمىدهى ؟ گفت : سؤال كنيد و زياد سخن نگوييد ؛ زيرا روز برنمىگردد و عمر عود نمىكند و طالب سريع است ، پرسيدند : فردا مردم چه چيزى بر عهدهى آنهاست نزد خداوند مالكشان ؟ گفت : نيّاتشان . ) ايشان را كلام وى به تعجّب درآورد ، گفتند : ما را وصيتى كن ، گفت :
« تزوّدوا على قدر سفركم ؛ فإنّ خيرالزّاد ما بلغ البُلغة . »
توشه برداريد به اندازهى سفرتان ؛ زيرا برترين توشه آن است كه به غايت برساند .
سپس راه را به آنان گفت و سر در صومعه كرد .
- به راهبى گفتند : چرا لباس سياه در بر دارى ؟ گفت : اين لباس محزونين است « وأنا أكبرهم . » ؛ ( و من بزرگ ايشانم . ) پرسيدند : چرا محزونى ؟ گفت :
« لأ نّى أصبتُ فى نفسى ، وذلك أنّى قتلتُها فى معركة الذّنوب ، فأنا حزين عليها . »
زيرا در جانم مصيبت ديدم ، چون آن را در جنگ گناهان كشتهام ، پس بر آن محزون هستم .
سپس گريه كرد ، سببش را پرسيدند ، گفت :
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 101
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٠١