تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
- « لا تقطعنى بك عنك . » [ خدايا ! ] مرا به خودت [ سوگند به خودت ] از خودت جدا مكن . - « ربّ ! أفهِمنى عنك ؛ فإنّى لا أفهم عنك إلّابك . » پروردگارا ! مرا فهمى از خودت عطا كن ؛ زيرا من از تو دركى ندارم جز به تو . - بار خدايا ! تا كى ميان من و تو ، منى و تويى باشد . منى از ميان بردار تا منى به تو باشد و من هيچ نباشم . - الهى ! تا با توام بيشتر از همه‌ام و تا با خودم كم‌تر از همه . - بار خدايا ! عجب نيست از آن كه تو را دوست مىدارم ؛ زيرا من بنده ضعيف و عاجز و محتاجم ، عجب آن كه تو مرا دوست دارى و حال اين كه خداوند قادر و پادشاه مستغنى هستى . - الهى ! رياضت همه عمر نمىفروشم و نماز شب عرضه نمىكنم و هكذا برساير عبادات و قربات نمىنگرم ، از هرچه كرده‌ام ننگ دارم و اين خلعتم تو دادى كه خود را چنين مىبينم و اين همه هيچ . شعر
- تا رفت ديده و دل من در هواى عشق * بنمود جا به كشور بىمنتهاى عشق وارسته گشت و صرف‌نظر كرد از دو كون * اين سان شود كسى كه دهد دل براى عشق ماراست عشق و هر كه به عالم جز اين بود * بيگانه باشد ، او نشود آشناى عشق ما را همه ره بكوى بدنامى باد * از سوختگان نصيب ما خامى باد