- « لا يطيب العيش إلّالمَن وطئ بساط الأنس ، بالقدس والقدس بالأنس [ وعلى سريرالقدس وغيبه الأنس بالقدس ، والقدس بالأنس ] ؛ ثمّ غاب عن مشاهدتها [ شاهدتهما ] بمطالعة القدّوس . »
زندگى گوارا نيست مگر براى كسى كه بربساط انس الهى با پاكى قدم نهد و بر بساط پاكى با انس [ و برتخت پاكى بالا رود و انس او را با پاكى و پاكى با انس غايبش كند ] ؛ سپس از مشاهدهى آنها با مطالعه و توجه به خداوند پاك شود .
- « المفاوز إليه [ عنه ] منقطعة ؛ والطريق إليه منطمسة ؛ توقَّ من علالاته ؛ واحذر أماكنَ الاتّصال ؛ فإنّها خدع ؛ وقِف حيث وقف القوم تسلّم . وانشد
بيابانها به سوى او [ از او ] بريده است و راه به سوى او دور است ، حفظ كن خود را از سرزنشهاى او و پرهيز كن از محلهاى اتصال به او ؛ زيرا آنها نيرنگهايى است و توقف كن آن جايى كه اين گروه توقف مىكنند تا سالم بمانى و اين شعر را انشاء كرد :
وكذبت طرفى فيك والطّرف صادق * واسمعت أذنى فيك ما ليس تسمع
و چشمم دربارهى تو دروغ گفت و چشم صادق است ؛ و گوشم دربارهى تو
شنيد چيزهايى را كه نمىشنيد .
و لم أسكن الأرض الّتى تسكنونها * لكى لا يقولوا إنّنى بك مولِع
و ساكن نشدم در زمينى كه شما ساكن آن بودى تا نگويند كه من به تو حريصم .
فلا كبدى تهدأ ولا لك رحمة * ولا عنك اقصار ولا فيك مطمع
پس نه جگرم آرامش مىگيرد و نه تو رحمتى دارى و نه از تو قصورى است و نه
در تو طمعى است .
- « لو عرف النّاس قدر أنوار العارفين ، لاحترقوا فى أنوارهم ؛ ولو بدأ لأهل الأحوال ، لاحترقت أحوالُهم . »
اگر مردم قدر انوار عارفان را مىشناختند ، حتماً در انوار ايشان مىسوختند و اگر براى اهل حال ظاهر شود ، حتماً حالاتشان را مىسوزاند .