تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 25

مساهمون:

ص٢٥

( 1512 ) درويش مجهول

شيخ ابوالفتح ، محمد صدر الدّين - متوفى به قرن 8 - مىگويد : روز جمعه در مسجدى رفتم و نماز گذاردم . بعد از نماز خواستم به خانه روم باران شروع به باريدن كرد ، تا نماز شام ايستادم و نماز نيز خواندم ، باران بند نيامد و ناچار به راه افتادم . در راه درويشى را ديدم كه نشسته بود . چون نزد وى رسيدم ، سلام كردم . نان مرا بگرفت و گفت : ساعتى بايست با تو سخنى دارم ، پيش از تو دو جوان از پيش من بگذشتند وگفتند اى درويش إشگ چيزى نيست [ آن درويش عشق را إشگ مىگفت ] مرا از سخن آن دو جوان خنده آمد ، تو چه مىگويى ؟ من گفتم : هيهات ! هيهات ! اى درويش من كجا و إشگ عشق ؟ امّا همين ساعت كه مىخواستم به نزد شما بيايم اين بيت را با خود تكرار مىكردم :
من هم چو شبى خواهم كاو را غم خود گويم * من گويم و او خندد تنها من و تنها او
از گفتار من خوشش آمد ، گفت : بنشين . نشستم . سوگند به خدايى كه جز او را خدايى نشايد ، سخنانى گفت كه عين القضاة همدانى وخواجه محمد غزالى آن‌ها را گفته‌اند ، اما او با زبان شكسته‌اش مىگفت و بر آن مىافزود ، پس به من گفت : اكنون مى خواهى به روى ، برو . من به خانه خود آمدم امّا قرار در من نماند ، صبح به محلّى كه او را ديده بودم باز رفتم و او را نيافتم . همواره درپى او بودم تا آن كه روزى پادشاه وقت قصد نمود به يكى از شهرهاى هند براى شكار برود ، ناگهان به خاطرم آمد كه من هم به آن شهر بروم و هر چه مىخواستم آن را از خاطر خود رفع كنم ممكن نمىشد . آمدم و قدم در راه گذاردم يك منزل كه رفتم آن درويش را ديدم كه شكارچيان پادشاه گرفته و به درختى بسته‌اند و تازيانه مىزنند . خواستم بگويم : او را نزنيد ، به من اشاره كرد كه