وى گفتند : از ما مترس كه تو از مايى ، به فرمان حق سبحانه ظاهر گشتهايم تا تو را از محرمان درگاه گردانيم . چون وى طفل بود وحشت در وى ظاهر گرديد ، يكى از آنها پيش رفت و دست وى را به ملايمت گرفت و گفت : پيش آى ! و هر دو انگشت خود را به چشمان وى نهاد ، پس از مدتى برداشت ، ناگهان بر او مكشوف گرديد آن چه مكشوف گرديد و به فرمايش خضر - عليه السّلام - شيخ سدو را تعليم نمود آن چه بايد .
سپس آن چهار تن غائب گشتند و وى تا سه روز از خود غائب و بى هوش بود . پدر و مادر در پى او آمده و به خانه بردند . چون به هوش آمد لب از سخن فرو بست و از مردم كناره گرفت . پدر و مادر و مردم صحرا آن حال را به ديوانگى حمل كردند و او را به هر كجا كه احتمال مىدادند معالجه شود بردند ، تا چهارده سال بر اين منوال گذشت تا اين كه شنيدند در پشت رود گنگ ، بزرگى است كه به يُمن نفسش هر مشكلى حل مىشود .
پس به قصد آن جا به راه افتادند اما چون خواستند به آن طرف رود روند كشتى نيافتند .
مادرش شروع به گريه كرد . دوجن بعد از 14 سال كه سخن نگفته بود چون گريه مادرش را شنيد به سخن آمد و گفت : چرا گريه مىكنى ؟ گفت : براى آن كه خداوند چون تو را به من داد شادمان شدم كه فرزندى به من عنايت كرد كه در پيرى دستگيرىام كند ، حال چنين شده است . پسر گفت : اى مادر هر چه خدا داده خوب است ، غم مخور ، مقصودت را بگوى . گفت : مىخواهم تا بدان طرف دريا روم و تو را نزد بزرگى برم كه از اين بلا خلاصى يا بى . پسر تبسم نمود و گفت : مادر ، من در نهايت سلامت هستم ولى اگر شما مىخواهيد ، در عقب من در آب قدم گذاريد و ترس و بيمى به خود راه ندهيد ، خداوند قادر است بىكشتى شما را بگذراند . چنين كردند و گذشتند و اين امر باعث شد كه ديگر ناراحتى از آنها زايل گرديد و فهميدند كه امر وى امرى ديگر است وكارش پس از اين بالا گرفت تا آن كه سال 964 دار دنيا را وداع نمود و در قصبه جيندر به خاك سپرده شد . مزارش زيارتگاه است .
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 28
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٨