وى از رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - احاديث بسيارى نقل كرده است . در سال 31 يا 32 قمرى از دنيا رفت و مزارش در رَبَذة قرار دارد .
حكايت
- حضرت صادق - عليه السّلام - در سبب اسلام ابوذر مىفرمايد : روزى در يك ميلى مكّه گوسفند مىچرانيد ، گرگى از جانب راست متوجّه گوسفندان شد ، با عصاى خود به او حمله كرد ، پس از جانب چپ آمد ، باز با عصا به او حمله كرد و گفت : من ، گرگ خبيثتر و بدتر از تو نديدم . آن گرگ به سخن درآمد و گفت : به خدا قسم ! اهل مكّه از من بدترند ، خداوند به ميان ايشان پيغمبرى فرستاده ، اما او را به دروغ نسبت مىدهند و دشنام و ناسزايش مىگويند .
ابوذر چون اين بشنيد ، به همسر خويش گفت : توشه و مطهرة « 1 » و عصاى من را بياور ، آنها را گرفت و به قصد مكه روان شد ، تا مطلب برايش روشن گردد . در ساعتى بسيار گرم وارد مكه شد در حالى كه رنج بسيار كشيده و تشنگى بسيار بر وى غالب گشته بود ، نزد چاه زمزم آمد و دلوى افكند ، چون بيرون آورد آن را پر از شير ديد . در دل گفت : اين دليل بر صدق آن خبرى است كه گرگ داد ، و اين نيز خود از معجزات آن حضرت است ، آن را بياشاميد و به كنار مسجد آمد ، ديد جماعتى گرد يكديگر نشسته و به آن حضرت ناسزا مىگويند ، همان طورى كه گرگ خبر داده بود . آن روز به آخر رسيد . ابوطالب از راه رسيد و ايشان چون از آمدن او مطلع شدند به يكديگر گفتند :
ساكت شويد ، عمويش آمد و ايشان دست از شماتت وى برداشتند ، ولى وى تا آخر روز به موعظه ايشان پرداخت . [ ابوذر مىگويد : ] چون برخواست ، به دنبال وى رفتم ، نظرى به من كرد و فرمود : حاجت خود بگو . گفتم : پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث شده مىجويم . پرسيد : با او چه كار دارى ؟ گفتم : مىخواهم به وى ايمان آورم و
هامش
( 1 ) . آفتابه .