و نيز مىسرايد :
- بنازم طاقت بيمار عشقت را ! كه در آخر * به جايى مىكشد صبرش ، كه درد او دوا باشد
به وصل دوست تنها ره نخواهى يافتن ، ليكن * غبارا ! مىرسى گر ز آن كه عشقت رهنما باشد
هر كه دست از جان نشويد ، كى زجانان كام جويد ؟ * و آن كه در آتش نسوزد ، كى ز آب آرام جويد ؟
عاشق و آرام دل ، هيهات هيهات ! اين بلا كش * كى به ياد خويشتن پرداخت ، تا آرام جويد ؟
هر كه بار عشق جانان را به دوش جان نهاد * بارِ يك عالم مصيبت را به تنهايى كشيد
من ندادم دل به دست او ز روى اختيار * او دل از دستم به بازوى دلارآيى كشيد
در قمار عشق جانان ، باخت مىخواهد دلم * هر چه غير از او است ، با او تاخت مىخواهد دلم
فارغم من در قمار عشق ، از سود و زيان * با حريف خويش بُرد و باخت مىخواهد دلم
مىشناسم آشنايان را ، ولى با عاشقان * آن كه جانان را زجان نشناخت ، مىخواهد دلم
تا چند سازى در جهان ، با خار و خاشاك آشيان * اى مرغ لاهوتى مكان ، بر اوجِ خود پرواز كن
در طىِّ طريق اى دل ! خوش نيست گرانبارى * در منزل يك روزه ، خرگاه مُخفَّف زن