- از جمله دلايل و علامات محبّت ، تسليم و رضا و صبر است در آن چه از محبوب رسد از بلاها و محنتها ، همانا جنّتِ وصال محفوف به محن و بليّات است ؛ كه : « ألجنّة محفوفةٌ بالمكاره . » ؛ ( بهشت به سختىها پيچيده شده است . ) تا سالها در آتش محنت نسوزى بهره از محبّتت ندهند و تا عمرها در طريق مجاهدت نكوشى سندُس و استبرق قرب نپوشى ، و از صهباى معرفت ننوشى .
- از جمله علامات محبّت شوق به مرگ است . همانا اين تن خاكى ، حجابى است كثيف از وصول به درجات عاليه و اتّصال به ارواح قدسيّه :
قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ
« 1 » بگو : اى كسانى كه يهودى شدهايد ، اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نه مردم ديگر ، پس اگر راست مىگوييد درخواست مرگ كنيد .
طايران عالم قدس در قفس بدن در شدّت عذابند ؛ كه :
« الدنيا سجن المؤمن . »
دنيا زندان مؤمن است .
پيوسته شائق پرواز كردن به سوى آن جنابند ، كه :
« واللَّه ، لَابن أبى طالب أشوَقُ إلى الموت من الطّفل إلى ثدى أمّه . »
به خدا سوگند كه پسر ابوطالب شائقتر است به مرگ از طفل به پستان مادرش .
سِرِّ : « فزتُ و ربِّ الكعبة . » ؛ ( سوگند به خداى كعبه كه رستگار شدم . ) اين جا معلوم مىشود .
- از جمله لوازم محبّت و عشق ، فنا و نيستى است ، به اين معنى كه بايد عاشق جميع ذرّات وجود خود را فداى معشوق نمايد ، بلكه از خود هستى جز هستى معشوق نبيند .
همانا به هر قدر كه خود مىبينى ، از محبوب مهجورى و چهرهى او از تو مستور است ، و تا دعوىِ انانيّت مىكنى بساط وصلش از تو دور است . عاشق ، آن گاه حكم معشوق
هامش
( 1 ) . سورهى جمعه ، آيهى 6 .