طلب خواهد كرد ، آنها را به وى دهيد . چون فردا شد ، جريان همان طورى كه گفته بود واقع گرديد و ما به دستورش عمل كرديم ، چون به آن جوان رسيديم ، از ما وديعت خواست . لباسها را به او داديم و سؤال كرديم : او كه بود و تو كه هستى و اين قصه چيست ؟ گفت : وى درويشى بود و ارث طلب مىكرد ، مرا به او نمودند ، شما ميراث را به من بدهيد و برويد . چون جامهها را به وى داديم ، جامهى خود را از تن درآورد و آن جامهها را بپوشيد ، سپس لباس خود را به ما داد و ناگهان از نظر ما غايب گشت . دو روز در مسجد حلّه بوديم ، چيزى نيافتيم ، پس آن جامه را به رفيقم دادم تا بفروشد و غذايى بياورد . چيزى نگذشت ديدم جمعيّتى به وى آويخته و مىآيند و مرا نيز بگرفتند و كشيدند . پرسيدم : جريان چيست ؟ گفتند : امروز سه روز است پسر رئيس حلّه پيدا نيست . جامهى وى را با شما مىبينيم ، ما را نزد رئيس بردند ، از ما پرسيد : پسر من كجاست ؟ جامهى وى براى چه نزد شماست ؟ جريان را از اوّل تا به آخر گفتيم . وى بگريست و روى به آسمان كرد و گفت : الحمدللَّه ! كه از صلب من چنين فرزندى آمد كه حق تعالى را سزاست . « 1 »
( 1002 ) شيخ پنجوى سنبهلى هندى
جامع علوم ظاهرى و باطنى و صاحب رياضات و مجاهدات شاقّه است . چون جذبه الهى وى را گرفت ، ترك تعليم و تعلّم نمود و سر به صحرا و كوهستان گذاشت .
گاهى خدمت علاءالدّين دهلوى مىرسيد در ابتدا مصاحبت با شيخ عزيزاللَّه تلنبهى داشت . تاريخ وفات وى را كلمه درويش دانشمند گفتهاند . « 2 »
هامش
( 1 ) . رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 163 .
( 2 ) . ثمرات القدس .