تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
گفتار نقل است كه شخصى به وى گفت : مرا دعا كن . وى گفت : « اختيار كردن تو آن را كه براى تو در ازل نهاده‌اند ، بِهْ از معارضه‌ى وقت . » گفت : مرا وصيتى كن . ابراهيم گفت : « كارى مكن كه از آن پشيمان شوى . » « 1 »

( 44 ) شيخ ابراهيم جَوْلان « 2 »

از متقدمين عرفاى تبريز و از شاگردان اخلاقى بايزيد بسطامى ، طيفور بن عيسى « 3 » است . گفته‌اند در زلزله سال 244 تبريز كه شهر را زير و رو كرد ، مسجد و صومعه‌اى كه در گورستان كجيل ، جنب يكديگر قرار داشته‌اند و بايزيد و شاگردش در آن صومعه بوده‌اند ، خراب نشد . مزار جولان نيز در همان صومعه است . « 4 »

( 45 ) ابراهيم جيلى « 5 »

او را شيخى بزرگ و با شكوه دانسته‌اند كه وقت سالكين را به تربيت خويش ، خوش
هامش
( 1 ) . نفحات الانس ؛ رشحات عين الحياة ، شماره‌ى 156 . ( 2 ) . جولان : 1 . منطقه كوهستانى واقع در فيما بين اردن و سوريه ؛ 2 . به خصوص به معناى كوهى خاصّ و يا روستايى مخروبه از نواحى دمشق و بعد از آن از توابع حَوْران واقع در فيما بين دمشق و طبريّه ( شهرى در كناره‌ى درياچه‌ى طبريّه در فلسطين ) ؛ 3 . جُولان به معناى خاك و يا جَوْلان باز به معناى خاك و يا سنگريزه ، لقب شخص . ( 3 ) . بويزيد در سياحت خود مدّتى در تبريز در صومعه‌ى شيخ ابراهيم به سر برده است . ( 4 ) . روضه اطهار ( تاريخ حشرى ) ، شماره‌ى 5 . ( 5 ) . جيلى / جيلانى / گيلى / گيلانى : 1 . منسوب به بلاد جيلان معرَّب گيلان ، استانى معروف واقع در شمال ايران ؛ 2 . برخى گفته‌اند : هرگاه بخواهند كسى را به بلاد گيلان نسبت بدهند ، لفظ جيلانىّ ، و وقتى به شخصى نسبت دهند ، لفظ جيلىّ را مىآورند ، بنابراين شايد جيلى منتسب به جدّ باشد ؛ 3 . جيلى منسوب به جيل يا كيل ، روستايى پايين‌تر از مدائن .