تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
معظّمه از دنيا رفت و به خاك سپرده شد . ابوعثمان ، سعيد بن سلام مغربى - متوفى به سال 373 - بعضى از شاگردان وى را ديدار نمود . حكايت از ابوعقال نقل است كه : با من هفتاد نفر از اهل دل در مكه با من بودند كه قحطى روى داد . همه مردند جز شش تن ، مدتّى گذشت هيچ نيافتيم و از زندگانى نااميد شديم . در دلم افتاد تا ركن خانه در برگيرم و آن جا بميرم ، چون خواستم برخيزم ، از شدت ضعف نتوانستم . خود را به زمين كشيده و بدانجا رساندم . ركن را در برگرفتم . در همان حال چند بيتى به خاطرم رسيد و به زبانم جارى گشت به ناگاه ديدم جان بر تن من بازگشت . آن ابيات اين بود :
عقدتُ عليك مُكمّناتُ خواطرى * عقدَ الرَّجآءِ فأَلزمتك حقوقاً
خاطره‌هاى پوشيده و نهانم پيمان اميد را بر تو بست و حقوقى را بر تو واجب نمود .
إنّ الزَّمان عدا علىَّ فزادنى * علماً بأنّك صاحبى تصديقاً
به راستى كه زمانه بر من ستم نمود ، ولى علم و آگاهىام را به اين كه تو مسلّماً و به راستى دوست و همدم من هستى افزود .
مانالنى يوماً بوجهٍ مسأةٍ * إلّا عمدتُ به إليك طريقاً
و هيچ روزى زمانه با چهره بد با من روبرو نشد ، مگر اين كه به واسطه‌ى آن قصد و آهنگ راهى به سوى تو نمودم .
حسبى بأنّك عالمٌ بمصالحى * إذ كنتَ مأموناً علىَّ شفيقاً
همين مرا بس كه تو به مصالح من آگاهى ، زيرا تو مورد اعتماد و بر من مهربان هستى . برگشتم و پشت به زمزم نهادم ، ناگاه غلامى سياه آمد كه برّه‌ى بريان و نان بسيار و كاسه‌اى بزرگ طعام همراه او بود . گفت : ابوعقال تويى ؟ گفتم : آرى . آن را پيش من