گفتار
- مقصود و خلاصه از جملگى آفرينش ، وجود انسان بود و هر چيز را كه وجود هست از دو عالم ، به تبعيّت وجود انسان است و اگر نظر تمام افتد باز بيند كه خود همه وجود انسان است .
- مقصود از وجود انسان ، معرفت ذات و صفات حضرت خداوندى است ، چنان چه داود - عليهالسّلام - پرسيد كه :
« يا ربِّ ! لما ذا فخلَقتُ الخلقَ ؟ قال : كنتُ كنزاً مخفّياً [ خفياً ] ، فأحببتُ أن أُعرف ، فخلقتُ الخلقَ لأُعرف . »
پروردگارا ! چرا مخلوقات را خلق كردى ؟ فرمود : من گنجى پنهان بودم ، پس دوست داشتم شناخته شوم ، مخلوقات را خلق كردم تا شناخته شوم .
و معرفت حقيقى جز از انسان درست نيايد ، اگر چه در تعبّد ، مَلَك و جنّ با انسان شريكند ، اما انسان در تحمّل اعباءِ بارِ امانت معرفت ، از جمله كائنات ممتاز گشت ؛ كه :
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ
« 1 » به راستى كه ما امانت [ ولايت ] را عرضه داشتيم .
- چون نفس انسان ، كه مستعدّ آينگى است ، تربيت يابد و به كمال خود رسد ، ظهور جملگى صفات در خود مشاهده كند ، نفس خود را بشناسد كه از بهر چه آفريدهاند . . .
و ليكن تا نفس انسان به كمال مرتبت صفاء آينگى رسد ، مسالك و مهالك بسيار قطع بايد كرد و اين جز به واسطهى سلوك بر جادّهى شريعت و طريقت و حقيقت دست ندهد .
- « دل را صلاحى و فسادى هست ؛ صلاح دل در صفاى او است و فساد دل در كدورت او و صفاى دل در سلامت حواس او است و كدورت دل در بيمارى و خلل حواس او . . . »
هامش
( 1 ) . سورهى احزاب ، آيهى 72 .