سخت برخاست و موجهاى عظيم از هر طرف كشتى را فرو گرفت ، جماعتى كه در كشتى بودند دست به دعا برداشته فرياد و زارى و ناله و بىقرارى كردند . در آن حال درويشى را ديدم در گوشهاى سر در گليم پيچيده و اضطرابى از آن انقلاب ندارد . مردم به نزديك رفتند و گفتند : اين چه حالتست كه تو دارى ؟ خلق همه در دعا و زاريند ، تو نيز همراهى كن و چيزى بگوى ؛ زيرا هر نفسى را تأثيرى است . درويش سر از گليم بيرون كرد و اين مصرع بخواند :
« عجبتُ لقلبك كيف انقلب ؟ »
در شگفتم از دلت كه چگونه دگرگون شد ؟
سپس باز سر در گليم خود كرد . مردم گفتند : عجب ديوانهاى است ! از او دعا مىخواهند ، شعر مىخواند . باز سر از گليم بيرون كرد و مصرع ديگر را خواند :
« و شدّةُ حبّك لى لِمَ ذهب ؟ »
و محبّت شديد تو بر من چرا از بين رفته ؟
ناگهان آن انقلاب روى به نقصان گذاشت و موجها آرام آرام فروكش كرد . باز گفتند :
چيزى بگو . سر از گليم بيرون كرد ، بيتى ديگر خواند :
« و أعجبُ مِن ذا و ذا إنّنى * أراك به عين الرّضا فى الغضب »
عجيبتر از اين و آن ، اين است كه من در حال غضب ، با چشم رضايت و
خرسندى به تو مىنگرم .
آن جماعت ، چون ديدند كه كشتى و طوفان ساكن گشت و به كلّى انقلاب و تلاطم دريا از بين رفت ، بيشتر در شگفت شدند و از او معذرت خواستند . « 1 »
هامش
( 1 ) . پس اگر وصلت را به من ارزانى نمايى ، مرا زنده نمودهاى ، و گرنه ، اين راه درهم پيچيدهاى است .
گويند بيت سوّم دو بيت گذشته اين است :« فإن جدت بالوصل ، أحييتنى * و إلّا ، فهذا طريقُ العَصَب »رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 228 .