حال آن كه به جان خودم سوگند امور [ و يا : امور مشكل ] آن ما را از دنيا پرهيز
داده است .
و ما نحسَب الأيّامَ تنقص مدّةً * على أنّها فينا سريعٌ دبيبُها
و گمان نمىكنيم مدّتى روزها كوتاه شوند ، با اين كه آهسته آهسته تخريب كردن
آن و پيرى زود به سراغ ما آمده است .
كأنّى بِرَهطٍ يحملون جَنازتى * إلى حُفرة يُحشى علىَّ كثيبُها
گويى عدّهاى را مىبينم كه جنازهام را به سوى قبر حمل مىكنند و در آنجا
خاكها بر رويم ريخته مىشود .
و كَم ثَمّ من مسترجعٍ متوجّعٍ * و نآئحةٍ يعلو علىّ نحيبُها !
و در آن جا چه بسا كسانى كلمهى استرجاع «
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
» را
مىگويند ، و دردناك هستند و زنانى كه براى من سوگوارى نموده و نوحه سرايى
مىكنند به گونهاى كه صداى نالهى بلند آنان بر من بلند مىشود .
و باكيةٍ تبكى علىّ ، و إنّنى * لفى غَفلة من صوتها ما أجيبُها
و زنان گريانى كه بر من گريه مىكنند ، ولى من از صداى گريه ايشان غافل هستم
و نمىتوانم جوابشان را بدهم .
أيا هادمَ اللذّات ! ما منك مَهربٌ * تُحاذر نفسى منك ما سيصيبها
اى از بين برندهى لذّتها ! راه فرارى از تو نيست ، نفسم از تو كه به زودى گرفتار
آن خواهد شد ، پرهيز و دورى مىكند .
و إنّى لمن يكره الموتَ و البلآءَ * و يُعجبه روحُ الحياة و طيبُها
و همانا من از كسانى هستم كه از مردن و گرفتار شدن بدشان مىآيد ، و از نسيم
زندگى و بوى نيكوى آن خوششان مىآيد .
فحتّى متى ؟ و إلى متى ؟ * يدوم طلوعُ الشمس بى و غروبُها
پس تا به كى ، و تا چه زمانى طلوع و غروب خورشيد برايم ادامه خواهد داشت .