قوله : لانّه الاصل : ضمير در [ لانّه ] به فصل راجعست .
مؤلف گويد :
وجه اصل بودن فصل آن است كه امر عدمى است زيرا عبارت است از عدم عطف و وصل همان عطف مىباشد و جاى ترديد و شك نيست كه تمام امور وجودى مسبوق بعدم هستند و بعبارت ديگر :
اصل در تمام حوادث و موجودات عدم مىباشد .
قوله : و الوصل طار عليه : كلمه [ طار ] به صيغه اسم فاعل يعنى [ عارض ] و ضمير در [ عليه ] به فصل عود مىكند .
مؤلف گويد :
وجه طارى و عارض بودن وصل آن است كه ، وصل يعنى عطف و عطف همان فصل است منتهى به اضافه ادات عطف از قبيل : واو ، فاء ، ثمّ و پرواضح است كه شيئ مشتمل بر امر زائد بر چيزى نسبت به مزيد عليه طارى و عارضى محسوب مىگردد .
قوله : و لكن لمّا كان الخ : دليل است براى اينكه در وقت تعريف چطور وصل را مصنف بر فصل مقدم نمود .
قوله : بمنزلة الملكة : مقصود از ملكه چيزى است كه شأن آن اين بوده كه به شيئ قائم باشد اعم از آنكه شيئ جنس بوده همچون بصر و بينائى كه شأن آن اين است كه قائم به جنس حيوان مىباشد يا شئ مزبور شخص بوده و آن چيز شأنش اين باشد كه قائم به اين شخص باشد .
قوله : و الاعدام انّما تعرف بملكاتها : زيرا وقتى ملكات شناخته شدند نفى و سلب آنها همان اعدام مىباشد .
قوله : و الفصل تركه : يعنى ترك عطف مىباشد .
توضيح المباني في شرح مختصر المعاني (فارسى) — صفحة 438
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٤٣٨