تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المباحث النحوية في شرح البهجة المرضية (شرح سيوطى) (فارسى) — صفحة 1828

مساهمون:

ص١٨٢٨
ب : اسم ثلاثى جامدى كه واجد دو شرط ذيل باشد : 1 - اصلى برايش نبوده تا از آن مشتقّ شده باشد . 2 - الف مقصوره‌اى كه در آخرش قرار گرفته با اماله تلفّظ گردد يعنى با ميل به ياء اداء گردد مانند : متى . اين كلمه هم اسم ثلاثى بوده و هم جامد و واجد دو شرط مذكر مىباشد چه آنكه اصلى برايش سراغ نداشته و از طرف ديگر الفش بين ياء و الف تلفّظ مىشود لذا در تثنيه آن مىگوئيم : متيان . مصنّف گويد : در غير آنچه ذكر شد « الف » به « واو » قلب مىشود سپس آنچه قبلا دانسته شد را پهلوى آن قرار بده . شارح گويد : منظور اينست كه در غير اسماء مذكور همچون كلمه‌اى كه الفش از « واو » توليد شده يا مجهول الاصل باشد و يا اماله نشود قاعده آنست كه در هنگام تثنيه الف را بايد به « واو » قلب نمود مانند : عصى ( چوبدستى ) چه آنكه تثنيه آن : عصوان است . يا در لدى ( نزد ) مىگوئيم : لدوان . لازم بتذكّر است در اسماء مقصورى كه الف آن به « ياء » و يا « واو » قلب شده پس از قلب علامت تثنيه يعنى الف و نون يا ياء و نون را پهلويش بايد قرار داد چنانچه در امثله مذكور ملاحظه و مشاهده مىكنيم . مصنّف گويد : و آنچه همچون « صحراء » مىباشد تثنيه‌اش با « واو » است . شارح گويد : يعنى هراسمى كه الف ممدوده داشته و همزه‌اش بدل از الف تأنيث باشد هنگام تثنيه به « واو » قلب مىشود مانند : صحراء ( دشت ) كه در تثنيه‌اش مىگوئيم : صحراوان . مصنّف گويد : و كلمه‌اى كه نظير علباء و كساء و حياء باشد تثنيه آن با واو يا همزه است . شارح گويد : مقصود اينست كه هراسم ممدودى كه همزه‌اش براى الحاق بوده مانند : علباء ( رگ گردن ) كه همزه را به آن افزوده‌اند تا ملحق به قرطاس شود يا در اصل حرف