چربى است كه در بين گوشت يافت مىشود و اكثرا در پيه و دنبه ملاحظه مىگردد .
و كلمه ذات الاشاجع يعنى اصول و بيخ انگشتان كه به عصب و رگ روى كف دست متّصل مىشوند .
جوهرى در صحاح اللّغة اين كلمه را [ اشاجع ] ضبط كرده بدون اينكه مضاف آن يعنى كلمه [ ذات ] را ذكر نمايد و بهر تقدير لفظ [ اشاجع ] جمع بوده و مفردش [ اشجع ] مىباشد .
سپس در ذيل [ خزرد الدّماغ ] مىفرماين :
كلمه [ دماغ ] بكسر دال عبارت است از مخ و مغز كه در وسط كاسه سر قرار گرفته است و منظور از [ خزرة ] بفتح خاء و راء و زاء جسمى است شبيه كرم به مقدار نخود كه در مغز ديده مىشود و رنگش با رنگ مغز مخالفت داشته و مايل به خاكسترى است .
و در دنبال [ الحدق ] مىافزايند :
مقصود از [ حدق ] نفس حدقه چشم نيست بلكه مراد دانهاى است كه در آن قرار داشته و عضو بينا مىباشد و حاصل آنكه جسم و ظرفى كه چشم در آن قرار دارد حرام نبوده بلكه خود تخم چشم مراد مىباشد .
قوله : الفرج الحياء : همانطورى كه در ترجمه آن آورديم مقصود عضوى است كه ذكرش موجب شرم و حياء و واماندهگى مىباشد ، فلذا مرحوم شارح كلمه [ الحياء ] را بدنبالش ذكر فرمودند .
قوله : عصبتان عريضتان : يعنى دو رشته رگ پهن .
قوله : الى عجب الذنب : كلمه [ عجب ] بفتح عين و سكون جيم به معناى بيخ و لفظ [ ذنب ] بفتح ذال و نون يعنى دم .
المباحث الفقهية في شرح الروضة البهية (راهنماى فارسى شرح لمعه) (فارس) — صفحة 290
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٢٩٠