تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 927

مساهمون:

ص٩٢٧
پس من ساعتى انديشيدم ديدم حالات و كردار وى همان است كه عيسى بما خبر داده لذا همان ساعت اسلام اختيار كردم و كلمه شهادت گفتم حضرت خيلى به من ملاطفت فرموده چند روزى كه در مدينه بودم همه روزه خدمت رسولخدا مىرسيدم و از فرمايشات او شرايع و حدود و احكام آموختم و از آنجا برگشتم اقبال مرا يار شد وزير پادشاه روم شدم و كسى را از اسلام خود خبر ندادم و در اين مدّت صاحب پنج پسر و چهار دخترم و اينكه تو ديدى امروز در مجلس عيش تو گريه كردم و صيحه و نوحه نمودم براى اين بود بدان اى يزيد روزى از روزها در مدينه خدمت صاحب الوقار و السّكينه مشرف شدم باز در خانه امّ سلمه خاتون بود شرفياب حضرت ختمىمآب صلّى اللّه عليه و آله گشتم رايت هذا العزيز الّذى رأسه بين يديك مهينا حقيرا قد دخل على جدّه در اثناى صحبت ديدم همين عزيزى كه تو سر او را بريده‌اى و خوار و حقير در طشت نهاده و چوب ميزنى از در حجره برپيغمبر صلّى اللّه عليه و آله وارد شد با يك جهان شوكت و يك دنيا شكوه تا چشم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به جمال اين عزيز افتاد بغل گشود و فرمود : مرحبا بك يا حبيبى بيا كه خوش آمدى . اين بزرگوار آمد روى زانوى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله نشست و جعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقبّل شفتيه و ثناياه پيغمبر شروع كرد لب و دندان‌هاى اين بزرگوار را بوسيدن و شنيدم كه فرمود : بعد عن رحمة اللّه من قتلك و اعان على قتلك يا حسين . نور ديده از رحمت خداوند دور باد كسى كه تو را بكشد و اعانت در كشتن تو نمايد سپس رو به جانب يزيد پليد نمود و گفت : اى يزيد تو با چه جرئت همچو عزيزى را كه عزيز خدا و رسول و عزيزكرده فاطمه بتول است چوب به لب و دندانش مىزنى افّ لك و لدينك اف برتو و دينى كه دارى .