تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 924

مساهمون:

ص٩٢٤
يزيد پليد گفت : اهل عراق نامه‌ها به وى نوشته و او را طلبيدند تا خليفه و امام زمان خود سازند عامل من ابن زياد وى را كشت سر او را براى من فرستاد . جاثليق گفت پس تقصيرش چه بوده اهل عراق او را خواستند و تكليف پسر پيغمبر كه كارش هدايت است آمدن بود وى را بىگناه كشته‌ايد اكنون يا يزيد ارفعه من يديك و الّا اهلك اللّه اين سر را حالا از جلوى روى خود بردار و جسارت به اين سر مطهّر مكن و الّا خدا ترا هلاك خواهد نمود زيرا الآن در ميان عبادتگاه خود بودم كه صداى رجفه شديدى شنيدم نگاه به آسمان كردم ديدم مردى با صورت رخشان احسن من الشّمس از آفتاب درخشانتر به زير آمد و مردمان نورانى صورت همراه او بسيار بودند كه به زير آمدند من از يكى از آنها پرسيدم كه اين بزرگوار كيست گفت خاتم پيغمبران و مهتر بهتر رسولان و اين مردان نورانى پيغمبرانند از آدم صفى اللّه گرفته تا عيسى روح اللّه به جهت تعزيت پيغمبر خاتم آمده‌اند . يزيد از اين سخنان جاثليق به غضب درآمد و گفت : ويلك جئت تخبرنى باحلامك واى برتو آمده‌اى مرا از اضغاث و احلام خود خبر دهى و اللّه لا ضربنّ بطنك و ظهرك به خدا اينقدر به شكم و پشتت مىزنم تا بميرى . جاثليق گفت : چقدر بىحيائى ، من آمده‌ام به تو بگويم با پسر پيغمبر خود ظلم مكن ، تو مرا تهديد مىكنى ؟ ! يزيد رو كرد به غلامان خود و گفت : بگيريد اين پير ترسا را غلامان آمدند گريبان جاثليق را گرفتند و جعلوا يضربونه بالسّياط شروع كردند با تازيانه برسر و صورت آن بيچاره زدن بقدرى كه زار و ناتوان شد پس جاثليق رو كرد به سر بريدهء امام حسين عليه السّلام گفت يا ابا عبد اللّه در نزد جدّت محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله شهادت بده كه من شهادت دادم به وحدانيت خدا و اقرار كردم به رسالت جدّت محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و شهادت مىدهم كه
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 924 | سيد محمد جواد ذهنى تهرانى