تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 915

مساهمون:

ص٩١٥
و غلام و غير ايشان صداى تكبير بلند نمودند ، صداى تكبير به گوش يزيد پليد رسيد پرسيد چه خبر است ؟ گفتند : سر حسين عليه السّلام را آوردند . آن پليد خنديد و اظهار سرور كرد و گفت : چه خوب انتقام خود را از آل پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كشيدم ، به تلافى سرهاى پدر سر فرزندان پيغمبر را بريدم . مرحوم طريحى در منتخب مىنويسد : در اين حال كه اسراء را با سرهاى بريده در دار الاماره نگاهداشته بودند مروان حكم ملعون پيدا شد چشمش كه به سر بريده امام عليه السّلام افتاد اظهار فرح و سرور نمود ، و جدكنان ، پاى طرب كوبان از روى تكبّر به اطراف دامن خود نظر مىكرد و ناسزا مىگفت و مىرفت ولى برادرش كه مردى صالح و دوستدار خاندان نبوّت بود بنام عبد الرحمن هنگامى كه آمد و چشمش به سر بريده آقا افتاد زارزار گريست و رو كرد به مردم و گفت : اى ظالمان شما كه ديگر روى پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله را نخواهيد ديد مگر آنكه گريبان شما را بگيرد و با شما مخاصمه كند ، قسم به خدا ديگر در شهر نخواهم ماند و روى يزيد را نخواهم ديد . بارى در كامل السقيفه آمده : انّ الحجب خرجوا طالبين لا حضار الرّوؤس حجّاب بيرون آمده گفتند : يزيد سرهاى شهداء را خواسته . ناگاه در ميان ملاء عام در بين آن همه ازدحام سرها را از نيزه‌ها فرود آوردند و طشتى از طلا حاضر كرده و سر بريده پسر فاطمه را در ميان آن طشت نهادند و ساير سرها را در ميان طبق چيده و به حضور آن پليد بردند ابو مخنف مىنويسد : سهل گفت من هم داخل آن جماعت شدم ببينم به سر مطهّر امام عليه السّلام چه مىرسد سر منوّر آقا را از نيزه به زير آوردند در ميان طشتى از