و غلام و غير ايشان صداى تكبير بلند نمودند ، صداى تكبير به گوش يزيد پليد رسيد پرسيد چه خبر است ؟
گفتند : سر حسين عليه السّلام را آوردند .
آن پليد خنديد و اظهار سرور كرد و گفت :
چه خوب انتقام خود را از آل پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كشيدم ، به تلافى سرهاى پدر سر فرزندان پيغمبر را بريدم .
مرحوم طريحى در منتخب مىنويسد :
در اين حال كه اسراء را با سرهاى بريده در دار الاماره نگاهداشته بودند مروان حكم ملعون پيدا شد چشمش كه به سر بريده امام عليه السّلام افتاد اظهار فرح و سرور نمود ، و جدكنان ، پاى طرب كوبان از روى تكبّر به اطراف دامن خود نظر مىكرد و ناسزا مىگفت و مىرفت ولى برادرش كه مردى صالح و دوستدار خاندان نبوّت بود بنام عبد الرحمن هنگامى كه آمد و چشمش به سر بريده آقا افتاد زارزار گريست و رو كرد به مردم و گفت :
اى ظالمان شما كه ديگر روى پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله را نخواهيد ديد مگر آنكه گريبان شما را بگيرد و با شما مخاصمه كند ، قسم به خدا ديگر در شهر نخواهم ماند و روى يزيد را نخواهم ديد .
بارى در كامل السقيفه آمده : انّ الحجب خرجوا طالبين لا حضار الرّوؤس
حجّاب بيرون آمده گفتند : يزيد سرهاى شهداء را خواسته .
ناگاه در ميان ملاء عام در بين آن همه ازدحام سرها را از نيزهها فرود آوردند و طشتى از طلا حاضر كرده و سر بريده پسر فاطمه را در ميان آن طشت نهادند و ساير سرها را در ميان طبق چيده و به حضور آن پليد بردند
ابو مخنف مىنويسد : سهل گفت من هم داخل آن جماعت شدم ببينم به سر مطهّر امام عليه السّلام چه مىرسد سر منوّر آقا را از نيزه به زير آوردند در ميان طشتى از
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 915
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٩١٥