رنگارنگ افراشته بودند و برهرگذرى بساط شراب پهن كرده و انواع و اقسام نغمههاى مغنّيان بلند بود دسته دسته ، گروه ، گروه و فوج ، فوج از زن و مرد دست بچهها و كودكان را گرفته و به تماشا آمده بودند خلاصه كلام آنكه داخل شهر و بيرون دروازه شهر شام از جمعيّت مردم همچون روز محشر بود صحرا و بيابان از زن و مرد و بچه موج مىزد صداى همهمه مردان و زنان و اطفال با صداى دبدبه طبلها و طنطنه كوسها گوش فلك را كر مىكرد همه چشمها به طرف كوفه دوخته و منتظر رسيدن كاروان اسراء بودند و ساعت بلكه ثانيهشمارى مىكردند كه چه وقت آنها را خواهند ديد و شوق و اشتياق وافر و بىاندازهاى داشتند كه سرهاى بريده و برنيزه زده شده كسانى را كه خارجى به آنها معرفى كرده بودند ببينند ناگاه سر كجاوه بىروپوش زنان و سر برهنه اسيران پيدا شد از اطراف صداى هلهله و ولوله بلند شد جارچيان و مناديان از اطراف فرياد مىزدند : آوردند عيال خارجى را .
اسيران دلشكسته و ذرارى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم همين كه آن همه تماشاچى را با البسه فاخره و زينتهاى ذاخره با روىهاى خندان و شادان همراه با زدن سازها و نقارهها ديدند سخت گريستند از طرفى مأموران و دژخيمان پسر زياد مخذول با زدن تازيانهها و كعب نيزهها افغان و گريه اطفال و بانوان محترمه را شدّت بخشيدند مرحوم جودى ورود اهل بيت عليهم السّلام را به شام تار اين گونه توصيف مىفرمايد :
شعر
روايت است كه چون اهل بيت شاه شهيد * شدند داخل شام از جفا و جور يزيد
از آن طرف همه را دست از حناء رنگين * از اين طرف همه پاها ز خار ره رنگين