مرا براى رضاى خدا ببر براو * كه تا ز خاك به زانو نهم دمى سر او
ز خون ديده نهم برجراحتش مرهم * زنم به ديدهاش آبى ز چهره پر نم
رسانيم تو در اين آفتاب اگر ببرش * كنم ز موى سر خويش سايبان به سرش
دمى اگر بگذارند كوفيان به منش * كنم ز سوزن مژگان رفو به زخم تنش
مرا ببر كه بگويم به آن كشيده تعب * بيا كه شمر كشد معجر از سر زينب
مرا ببر كه بگويم دو ديده باز كند * به نعش اكبر خود خيزد و نماز كند
رقم زنى اگر اين گونه شرح اين غم را * به سوز و آه تو جودى تمام عالم را
شرح مآل پرملال ذو الجناح
چون بانوان محترمه و مخدّرات مكرّمه دور اسب امام عليه السّلام حلقه زدند و جملگى گريبان چاك زده و خاك غم برسر پاشيدند هركدام با زبانى و با حالى از آن حيوان تشنهكام حالت امام غريب عليه السّلام را پرسيده و مىگفتند :
اى اسب تو كه با صاحبت وفادار بودى چرا آقا را بردى و نياوردى .
فرد
پيلتن اسب چرا با رخ مات آمدهاى * شاه را بردى و تنها ز فرات آمدهاى
آن حيوان از كثرت شرم دست راست خود را به زير شكم برده و دست چپ