فرد
خواهر و عمّه و عمزاده به شور افتادند * همچو پروانه برآن لمعه نور افتادند
التماس مىكردند كه مرو ، عبد اللّه راضى نمىشد و مىگفت : به خدا دست از دامن عمو برنمىدارم ، هرجا كه او رفته من هم مىروم ، در اين وقت كه صداى شيون از خيام حرم بلند شد امام عليه السّلام را ضعف و فتور عارض گرديده بود بطورى كه به روى خاك نشست و چشم مبارك به طرف خيمهها دوخت و گوش فراداد ، صداى شيون زنان را استماع فرمود و التماس عبد اللّه را شنيد كه پيوسته تقاضا و درخواست مىكرد او را رها كنند تا بميدان نزد عمو رود ولى حضرت عليا مخدّره زينب كبرى عليها دست عبد اللّه را گرفته و به سمت خيمهها مىكشيد و از رفتن او به طرف ميدان مخالفت مىفرمود بالاخره عبد اللّه دست خود را از دست عمّهاش كشيد و درآورد و دوان دوان خود را به عمو رسانيد وقتى رسيد كه ديد ابجر بن كعب از بالاى زين خم شده با شمشير قصد قتل عمويش را دارد بانگ زد و فرمود :
ويلك يابن الخبيثة ، أتقتل عمّى آيا تو مىخواهى عمويم را بكشى ؟
شعر
دست خود حائل نمودى چون پسر * برد پيش تيغ و گفت اى خيرهسر
تو نخواهى داشت دست از كشتنش * من نخواهم داشت دست از دامنش
فضربه بالسّيف فاتقاها الغلام بيده فاطنّها الى الجلد آن مردود شمشير را فرود آورده بدست عبد اللّه رسيد و دست آن طفل را بريد و به پوست آويخت ، شاهزاده فرياد كشيد : يا امّاه اى مادر بفريادم برس .
امام عليه السّلام عبد اللّه را در آغوش گرفت و فرمود : نور ديده صبر كن .