تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦
اى سپاه كوفه و شام و اى گروه خون‌آشام ، براى چه با من جنگ مىكنيد ؟ تقصيرم چيست و گناهم كدام است ؟ آيا حقّ كسى را برده‌ام يا مال شخصى را پامال كرده‌ام و يا شريعت پيغمبر را تغيير داده‌ام و يا اينكه بدعتى در دين نهاده‌ام ؟ آخر براى چه به خون من تشنه هستيد ؟ آن گروه از خدا بىخبر گفتند : يا حسين نقاتلك بغضا منّا لابيك ، اى حسين با تو قتال مىكنيم و خون ترا مىريزيم بخاطر عداوتى كه با پدرت على داريم ، زيرا پدران و مادران ما را كشته است . فلمّا سمع صلوات اللّه عليه كلامهم بكى بكاء شديدا ، فجعل ينظر يمينا و شمالا فلم ير احدا من اصحابه و انصاره الّا من صافح التّراب جبينه و قطع الحمام انينه . حضرت سخت گريست و نگاهى به راست و چپ خود نمود پس هيچيك از ياران و اصحاب خود را نديد مگر جملگى را كشته و به خاك خفته يافت ، از سوز دل آهى كشيد پس با صداى بلند فرمود : يا مسلم بن عقيل يا هانى بن عروة يا حبيب بن مظاهر يا زهير بن القين يا يزيد بن مظاهر يا يحيى بن كثير يا هلال بن نافع يا ابراهيم بن الحصين يا عمير المطاع يا اسد الكلبى الى آخر . . . . . از هيچيك جوابى نيامد ، خويشان و اقارب خود را خوانده و فرمود : يا على بن الحسين ، اى جوان رشيدم و اى نهال اميدم ، اى على اكبر برخيز پدر غريبت را ببين اى علمدار من و اى پشت و پناه من ، اى عباس برادرم برخيز من غريب را يارى كن . باز از ايشان نيز جوابى نيامد ، فرمود : اى ياران جانى و اى عزيزان روحانى مالى اناديكم فلا تجيبونى و ادعوكم فلا تنتصرون چه شده كه هرچه شما را مىخوانم