شعر
چو ديدم كه آمد بسان پلنگ * گرفته دل از خود نهاده به چنگ
ز بيمش دلم چون كبوتر طپيد * زدم صيحهاى برسپاه يزيد
كه اين صفشكن عابس شاكريست * نه برمرده برزنده بايد گريست
ايّها النّاس هذا اسد الاسود ، هذا ابن شبيب لا يخرجنّ اليه احد
اى قوم كسى متوجه جنگ شما شده كه در هنگام حرب برشير ژيان و پيلدمان غالب مىآيد ، البته بايد از جنگ با وى احتراز كنيد .
همين كه عابس در وسط ميدان قرار گرفت چون رعد خروشيد و مبارز طلبيد و فرياد زد : الا رجل الا رجل
احدى جرئت ميدانش را نكرد صف لشگر بسته شد
شعر
كسى جنگ او را نكرد آرزوى * خروشى دگر برزد آن نامجوى
كه آيا در اين انجمن مرد نيست * ز صد صف سپه يك همآورد نيست
باز كسى وى را جواب نداد ، عمر سعد فرياد كشيد : اى لشگر حال كه جرئت محاربه با او را نداريد پس از دور و نزديك به روى سنگ بباريد ، ناگاه آن سپاه بىنام و ننگ همچون باران بهارى از اطراف خشت و سنگ بربدن آن نامدار پرتاب كردند .
فلمّا رأى ذلك القى درعه و مغفره آن دلاور بىهراس و آن شير شرزه از كردار آن شغالصفتان برخود پيچيد به يك بار خود از سر و زره از تن كند و خود را در ميان تير و سنگ و خشت و كلوخ افكند و بىپروا برآن گروه نااصل حمله آورد