چنان پدر با دشمن يار شدهاى ، تيغ در روى فرزند مصطفى صلّى اللّه عليه و آله مىكشى و من پسر چنان پدرى اهل بيت آن حضرت را حمايت مىكنم و مىخواهم كه بنياد اهل خلاف و عناد را براندازم اينجا سرّ يخرج الحىّ من الميّت و يخرج الميّت من الحىّ ظهور تمام دارد و آن روز زبان معجز بيان سيّد عالميان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برپدرت آفرين مىگفت و امروز برتو نفرين مىكند و همان روز برپدرم نفرين مىكرد و مىدانم كه امروز برمن آفرين مىگويد .
عمر سعد كه اين سخنان را گوش كرد آه سرد از دل پردرد برآورد ، سر در پيش افكند ، آب ندامت از ديدهء بىشرمش روان شد .
اما چون سمعان بدان خوارى كشته گرديد برادرش نعمان بن مقاتل با هزار مرد كه ملازم سمعان بودند به يك بار برهاشم حمله كردند ، هاشم نترسيد و از آن لشگر ذرهاى نينديشيد و پيش حمله ايشان باز شد و دست و بازو به كار آورده دستبردى نمود كه اگر رستم دستان به چشم انصاف مشاهده كردى گرد سمند او را توتياى ديده ساختى و اگر سام نريمان آن رزم را بديدى رشته خدمت او را بجاى طوق مرصّع در گردن انداختى
فرد
ترك خنجردار گردون هردم از چرخ برين * حرب او مىديد مىگفت آفرين باد آفرين
شجاعت فضل بن على عليه السّلام و شهادت آن بزرگوار ( 35 )
چون امام عليه السّلام ديد كه هاشم با هزار سوار كارزار مىكند روى به ياران نمود كه آن جوان دلاور جگردار را دريابيد .
برادر امام حسين كه او را فضل بن على مىگفتند : با نه تن ديگر از اصحاب امام حسين عليه السّلام كه نام ايشان معلوم نيست به مدد هاشم روان شدند ، عمر سعد دو هزار نامرد فرستاد كه مگذارند آن مبارزان به هاشم بپيوندند سواران سر راه برآن ده تن