سپهسالار لشگر كوفه و شام است و او او را گذاشتهاى و با حسين كه نه مملكت دارد و نه حشم و نه خزانه و نه خدم يار شدهاى مكن و از دولت روى مگردان و با بخت خويش ستيزه فروبگذار
فرد
همّت بلند دار وز دولت متاب روى * ادبار را مجوى وز اقبال سر مپيچ
هاشم گفت : اى ناكس اين دو سه روزه اختيار فانى را دولت نام نهادهاى و جاه بىاعتبار دنى را اقبال لقب دادهاى مگر ندانستهاى :
فرد
گفتم به كسى كه چيست دولت ؟ گفتا * روزى دو سه دو باشد و باقى همه لت « 1 »
نه دولت جهان را اعتبارى است و نه اقبال او را ثباتى و قرارى
شعر
اگر دهد به تو جام جهاننما دنيا * به نيم جو مستان صد هزار جام جمش
كشيده دار قدم از حريم حرمت او * كه بيشتر همه نامحرمند در حرمش
اى سمعان بيا و ديده انصاف بگشاى و به نعيم باقى بهشت رغبت نموده از سر اين جيفه از سگان واپسمانده درگذر و كمر خدمت فرزند مصطفى صلوات الله و سلامه عليه برميان جان بسته دولت ابد پيوند رضاى الهى و سعادت سرمدى بدست آر .
هامش
( 1 ) - يعنى پاره چيزى بىارزش همچون پاره كاغذى