تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
كوفه از من سؤال مىكرد من تو را نشان مىدادم حال چطور اين‌قدر مضطرب و ترسان مىباشى ؟ حرّ گفت : و اللّه اخيرّ نفسى بين الجنّة و النّار ، اى مهاجر به ذات پروردگار خود را ميان بهشت و نار مىبينم ولى بهشت را اختيار مىكنم ، اين بگفت تازيانه برمركب نواخت مثل باد صرصر تاخت . مرحوم سيّد در لهوف مىنويسد : و يده على رأسه و هو يقول : الّلهمّ اليك انبت فتب علىّ فقدار عبت قلوب اوليائك و اولاد بنت نبيّك . حرّ سعادتمند و سرافراز دست برسر گذارده با حالتى زار و گريان و از روى عجز و نياز مىگفت : پروردگارا به سوى تو بازگشتم ، توبه مرا قبول و گناهم را ببخشاى كه دل دوستان تو را بترس انداختم و اولاد دختر پيغمبر تو را مضطرب ساختم از كردار زشت خود پشيمانم . همين نحو زمزمه مىكرد و گريان گريان مىآمد تا خود را به صف اصحاب حضرت رساند ، ياران راه دادند آن مرد ديندار چون چشمش برجمال پرملال حسينى افتاد ناله از دل كشيد خود را از مركب به زير انداخت صورت به خاك ماليد ، قدم امام عليه السّلام را بوسيد و زارزار گريست و عرضه داشت : شعر
آمدم اى دوست با حال خراب * سينه‌ام شد از غم هجرت كباب جان نباشد آنكه از بهر تو نيست * خشك باد آبى كه در نهر تو نيست
يابن رسول اللّه التوبه التوبه ، از سر تقصير من درگذر ابو مخنف مىنويسد : ثمّ بكى بكاءا شديدا و قال الامام عليه السّلام : ارفع رأسك يا شيخ .
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 459 | سيد محمد جواد ذهنى تهرانى