حسين من غريب و وحيد و عطشان در زمين گرم كربلاء شهيد مىشود ، هركه او را يارى كند ما را يارى كرده و يارى پسرم قائم آل محمّد را نموده و هركه به زبان خود يارى ما كند با ما محشور خواهد شد .
سكينه خاتون سلام اللّه عليها مىفرمايد :
هنوز سخن پدرم تمام نشده بود كه ديدم بىوفايان ده تا ده تا و بيست تا بيست تا از اردوى پدرم خارج شده و متفرّق گشتند تا جائى كه تعداد هفتاد و چند نفر بيشتر باقى نماندند بعد از تفرّق لشگر نگاهى به پدر مظلوم خود كردم ، ديدم سر را به زير انداخته مبادا مردم در رفتن خجالت بكشند از آن همه بىوفائى و بىحيائى مردم و آن غربت غير قابل توصيف پدر بىاختيار گريه راه گلويم را فشرد و درد در دلم پيچيد نزديك بود روح از كالبدم خارج شود
فرد
ببستم لب و دركشيدم زبان * فروبردم آن گريه را در نهان
ولى سر به آسمان بلند كرده عرضه داشتم :
بار خدايا اين اشخاصى كه از ما چشم بسته و دل نازك امامشان را شكستند در روى زمين مگذار بمانند خدايا فقر را تا لب گور برايشان مسلّط فرما و از شفاعت جدّ ما بىنصيبشان نما .
سپس به خيمه خود برگشته ولى آرام و قرار نداشتم ، اشگ لا ينقطع به صورتم مىريخت و مجال هركارى را از من گرفته بود ، در اين اثناء عمّه امّ كلثوم نظرش به من افتاد و با آن حال مرا ديد از جا جست و جلو آمد و گفت : دخترم تو را چه مىشود ، چرا اشگ مىريزى ؟ !
از پرسش عمّهام احوالم پريشانتر شد از اوّل تا آخر آنچه ديده و شنيده بودم را براى عمّهام بيان كردم ، از شنيدن اين خبر ناله از دل بركشيد و فرياد زد : وا جدّاه ، وا علياه ، وا حسناه ، وا حسيناه ، وا قلّة ناصراه ، اين الخلاص من الاعداء