تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
مىرسانى بايد تا جنگ را آغاز كنى و گرنه لشگر با من بگذار و خود كنار برو . عمر گفت : خير ، من امارت لشگر به تو نمىدهم بلكه خودم كفايت اين مهم مىكنم تو فقط سرهنگ پيادگان باش عمر بن سعد آن نامه را خدمت امام عليه السّلام فرستاد . حضرت فرمود : به خدا قسم به حكم پسر مرجانه تن در نمىدهم . 3 - چنانچه در كتب مقاتل نوشته‌اند در روز تاسوعا لشگر كوفه و شام همچون قطرات باران كه از آسمان ببارد به سرزمين كربلاء ريختند ، در آن روز امام عليه السّلام با اصحاب باوفايش در خيمه نشسته بودند عليا مكرّمه زينب خاتون سلام اللّه عليها مىفرمايد : من در ميان خيمه بودم از شكاف خيمه نظر به برادر مىكردم ناگاه از سمت كوفه صداى طبل و كوس و نقّاره بلند شد ، روى آسمان از گرد و غبار تيره و تار گرديد صداى هياهو و غلغله در زمين و زمان انداخت به چهره برادر نگريستم ديدم رنگ ارغوانى برادر مبدّل به زعفرانى شده بينى تيغ كشيده ، رنگ پريده نتوانستم خوددارى كنم ، پيشتر آمدم عرض كردم : برادر جان شما را چه مىشود ؟ شعر
چه شد اينكه لرزيد جان و تنت * بشد رنگ از چهره روشنت
اين چه حالت است كه در تو مشاهده مىكنم ، منكه از غصه مردم ، كاش مادر مرا نمىزاد . برادر به سمت من توجه نمود ، آهسته فرمود : خواهر جان يتيم‌كننده اطفال من آمد ، بيوه‌كننده زنان من آمد يعنى شمر الآن وارد زمين كربلاء شد . شعر
رسيد آنكه خنجر برويم كشد * تنم را به خاك و به خون دركشد رسيد آنكه غارت كند مال من * كند بىپدر جمله اطفال من
4 - در كتاب كافى مرحوم كلينى از امام صادق عليه السّلام نقل كرده كه آن جناب