به گريه بلند كردم .
زينب سلام اللّه عليها فرمود : سكينه جان چرا گريه مىكنى ؟
گفتم : براى عطش برادرم و احوال خود را به عمّهام نگفتم كه مبادا اندوه او زياد بشود ، پس عمّهام برخاست و آن كودك را گرفت و به خيمه عموهايم رفت ديد كه آبى ندارند و بعضى از كودكان ما در عقب او روانه شدند براى طمع آب ، پس در خيمه پسر عموهايم اولاد امام حسن مجتبى عليه السّلام نشست و فرستاد به سوى خيمه اصحاب كه شايد آبى بيابد ولى نيافت ، چون يأس از آب به هم رسانيد به خيمه خود برگشت و به همراه آن بانو قريب به بيست كودك از پسر و دختر بودند ، پس شروع كرد به فرياد كردن ما هم همگى فرياد كرديم ، در اين هنگام يكى از اصحاب پدرم به نام برير كه به وى سيّد قرّاء مىگفتند از خيمه ما عبور كرد چون صداى گريه ما را شنيد خود را برزمين انداخت و خاك برسر خود ريخت و به اصحاب خود خطاب كرد ، آيا شما را خوشآيند است كه دختران فاطمه از تشنگى بميرند و حال آنكه قائمه شمشيرها در دستهاى ما باشد ؟ ! نه قسم به خدا خيرى در زندگانى بعد از ايشان نيست بلكه پيش از ايشان در حوضهاى مرگ وارد مىشويم .
اى اصحاب من ، هريك دست يكى از اين كودكان را بگيريم و برآب هجوم آوريم پيش از اينكه ايشان از تشنگى بميرند و اگر اين قوم با ما مقاتله كنند ما هم با ايشان مقاتله مىكنيم .
يحيى مازنى گفت : موكّلين آب فرات برقتال ما اصرار خواهند نمود پس اگر اين كودكان را به همراه بريم بسا باشد كه به ايشان تير يا نيزهاى اصابت كند و ما سبب آن شده باشيم ، لذا رأى صواب آنست كه مشكى با خود برداريم و آن را پر آب كنيم آن وقت اگر با ما مقاتله كردند ما هم با ايشان مقاتله نمائيم و اگر از ما كسى كشته شد فداى دختران فاطمه باشد .
برير گفت : اين فكر خوب است ، پس مشكى گرفتند و به جانب آب رفتند ،
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 375
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٣٧٥