تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
كوفيان پرنفاق تو را به مكر و خدعه به بلاء انداختند و تو هم دانسته به جان خريدى و به بلاء افتادى ولى بايد اكنون چاره درد خود بكنى حضرت فرمود : درمان درد من اينست : دعونى اذهب الى المدينة او الى مكّة او بعض الثغور اقيم به كبعض اهلها دست از جان من و جوانان من برداريد تا به مدينه برگردم يا به مكه رفته يا به يكى از سرحدّ اسلاميان رو كنم و در آنجا قرار بگيرم و يكى از مردم آن ديار باشم . عمر از اين فرمايشات متأثر شد و عرض كرد : قربانت اين خواهش تو را به ابن زياد مىنويسم اگر بشنود هم صلاح من و هم مصلحت دين و دولت او است .

مقاله مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس

مرحوم صدر الدين واعظ قزوينى در رياض القدس فرموده : چون در شب چهارم محرّم خامس آل عباء عليه السّلام با پسر سعد در كنار نهر فرات يك جا نشستند و حضرت سه تمنّا از آن بىحيا كرد عمر گفت : اكتب الى ابن زياد خواهش‌هاى شما را به ابن زياد مىنويسم اميدوارم كه يكى از اين سه خواهش برآورده شود ، سخن به اين كلام ختم شد و امام عليه السّلام به سرادق ( خيمه ) خود بازگشت تا آنكه سفيده صبح روز چهارم دميد ، پسر سعد در سراپرده نشست سران لشگر و اميران سپاه را طلب نمود با ايشان در كار امام حسين و ابن زياد سخن در ميان آورد مشغول صحبت بود و از بىگناهى سيّد الشهداء گفتگو بود ناگاه از سمت كوفه قاصدى در رسيد جواب نامه اوّل عمر سعد را از ابن زياد آورد « 1 » اين جواب در روز چهارم محرّم رسيد وقتى است كه ابن سعد با اميران
هامش
( 1 ) - كاغذ اوّل عمر سعد اين بود : اى امير چون به امر تو وارد نينوا شدم نوشتم به حسين بن فاطمه براى چه به اين ديار آمدى چه باعث شد كه رو به كوفه آوردى ؟ جواب داد : كتب و عرايض اهل كوفه مرا به اينجا آورده .
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 352 | سيد محمد جواد ذهنى تهرانى