به شورى انداخت .
معاويه گفت : اگر خصلتى ديگر دانى بگوى ؟
گفت : برآنچه شنيدى مزيد ندانم .
از امام عليه السّلام و ياران رأى جست ، هيچ نگفتند .
معاويه گفت : قد اعذر من انذر ، چند زنخ زنم « 1 » و بررؤس اشهاد مقالات من دروغ داريد و گفتههاى من مردود شماريد و من اغماض كنم ، هم اين بيان برسر جمع نخواهم گفت اگر يك تن از شما اينچنين سخن گويد به خداى پيش از آنكه كلمتى ديگر اداء كند بگويم تا سرش بردارند ، اولىتر آنكه برتن خويش ببخشائيد و حفظ جان واجب دانيد ، حرسيان « 2 » را فراخواند گفت :
هردو تن با شمشير كشيده برسر يك كس بايستيد چون من خطبه كنم هريك به تصديق و تكذيب من دهان گشايد خونش بريزيد ، آنگاه برمنبر رفته و گفت :
انّا وجدنا احاديث النّاس ذات عوار ، قالوا انّ حسينا و ابن ابى بكر و ابن عمر و ابن الزبير لم يبايعو اليزيد و هؤلاء الرّهط سادة المسلمين و خيارهم ، لا نبرم امرا دونهم و لا نقضى امرا الّا عن مشورتهم و انّى دعوتهم فوجدتهم سامعين مطيعين فبايعوا و سلّموا و اطاعوا .
مردمان مىگفتند : اين چهار كس به بيعت يزيد تن در ندهند و من خود بى صواب ديد و رضاى اينان كه خواجگان و نيكان مسلمانانند مهمّى فيصل ندهم و اينك آن دعوت كه كردم اجابت و آن بيعت را اطاعت كردند .
شاميان گفتند : اى بس عظيم كه امر اينان همى شمرى ، اجازت ده تا هماكنون گردن جمله بزنيم و ما خود بدين بيعت كه در پنهانى نمودهاند خشنود نهايم تا آشكارا مبايعت كنند .
معاويه گفت : سبحان اللّه شاميان را تا چند خون قريشيان گواراست و قصد
هامش
( 1 ) - يعنى چانه زنم كنايه است از اينكه سخن گويم
( 2 ) - يعنى پاسبانان