گفت : نمىگريم الّا اينكه بسيار كارها بود كه مىتوانست كرد ، نكردم و از اين سبب دلتنگ مىشوم و برآن تقصيرهائى كه كردهام حسرت مىخورم .
و ديگر آنكه اين علّت برعضوى از اعضاء من ظاهر شده كه پيوسته گشاده بايد داشت و از ديگر اعضاء نيكوتر باشد و مىترسم كه بسبب على بن ابيطالب عليه السّلام كه خلافت از او گرفتم و حجر بن عدى و اصحاب او را بكشتم خداى تعالى اين بلا نازل گردانيده باشد و من را به عقوبت اجل ملقى كرده و من اين همه از دوستى يزيد مىبينم اگر نه دوستى او بودى من راه راست مىديدم و رشد خويش مىشناختم امّا دوستى يزيد مرا برآن حركات و سكنات و محاربات داشت تا امروز كه دشمن برمن خنديد و دوست گريست .
از اين نوع كلماتى چند بگفت ، پس فرمود كه از آن موضع كوچ كردند و مىرفتند تا به شام رسيدند و در سراى خويش فرود آمدند و آن علّت قوّت گرفت و مستولى گشت و هرشب خوابهاى شوريده مىديد و از آن مىترسيد و گاهگاه هذيان مىگفت و آب بسيار مىخورد و تشنگى او تسكين نمىيافت و هردفعه او را بيهوشى مىآمد و چون به هوش آمدى به آواز بلند مىگفت مرا چه افتاده بود با تو اى حجر بن عدى ، چه افتاده بود مرا با تو اى عمرو بن حمق چرا با تو خلاف كردم اى پسر ابو طالب ، الهى و سيّدى اگر مرا عقوبت كنى مستوجب عقوبتم و اگر عفو فرمائى و بيامرزى تو خداوند كريمى و رحيمى .
پيوسته براين حالت مىبود و يزيد لحظهاى از بالين او غائب نمىشد در اثناى اين بىقرارى او را غشى گران افتاد زنى از زنان قريش حاضر بود گفت : معاويه بمرد .
معاويه چشم باز كرد و گفت : و ان مات ، مات الجود القطع الذى من الناس الّا من قليل بنصره پس دست بزد و تعويذى كه در گردن داشت بگسست و بيانداخت و اين بيت خواند :
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 38
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٣٨