نگويد .
فرمود : من آنچه از او دانستم گفتم او نيز در شأن من هرچه داند بگويد .
چون معاويه خواست از مكّه معظّمه خارج گردد گفت تا اثقال او بيرون برند و منبرش به قرب خانه كعبه گذارند آنگاه امام عليه السّلام و ياران را بخواند .
ايشان با يكديگر گفتند : زينهار تا بدان نيكوئىها كه از معاويه ديدهايد فريفته نشويد كه او را بنابر مكر و خديعت است و اكنون ما را بهر مهمّى عظيم همى طلبد بايد جوابى آماده داريد چون به مجلس معاويه درآمدند گفت : تعجيل در صلات و صلت رحم و حسن سيرت من در حق خوايش دانستهايد و آنچه از شما سر زده ناديده انگاشته تحمل كردم ، اينك يزيد با شما عمزاده و برادر است و همى خواهم تا او را مقدّم شماريد و اسم خلافت براو گذاريد ، در عزل و نصب و امر و نهى و جبايت خراج و تقسيم عطايا بدون معارض و ممانع اختيار شمار است ، دوباره اين كلام اعادت نمود ، البتّه از هيچ يك جواب نشنيد ، معاويه روى به ابن زبير كرده گفت : تو پاسخ گوى كه خطيب قوم توئى ، ابن زبير گفت :
تو را يكى از سه كار بايد كرد : نخست پيروى پيامبر خداى كنى كه از اين جهان رحلت نمود و هيچكس را تعيين نفرمود « 1 » تا مردمان خود ابو بكر را برخلافت منصوب كردند .
معاويه گفت : اكنون مانند ابو بكر كس نبينم .
گفت : برسنّت ابو بكر باش كه فرزندان و اقارب بگذاشت و خلافت به عمر داد .
معاويه گفت : سيّمين بيار .
گفت : پيروى عمر كن كه اولاد خود محروم ساخت و خلافت در ميان شش تن
هامش
( 1 ) - اين گفتار از نظر اماميه مردود است ، زيرا ايشان معتقدند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حضرت مولى الموحدين امير المؤمنين عليه السّلام را به امر خدا جانشين خود قرار دادند .