آورده :
مرا بخواند عبيد اللّه از ميان عرب * رسيد بردلم از خواندنش هزار تعب
مرا امارت رى داد و گفت حرب حسين * قبول كن كه از او ملك راست شور و شغب
بملك رى دل من مايل است و مىترسم * بكينه چون بكشم پادشاه ملك ادب
چگونه تيغ كشم در رخ كسى كه وراست * شجاعت و نسب و علم و حلم و فضل و حسب
سزاى قاتل او دوزخست و مىدانم * كه اينچنين عمل آرد خداى را بغضب
ولى چو درنگرم در رى و حكومت آن * همى رود ز دلم خوف نار ذات لهب
سپس صاحب روضة الشّهداء مىگويد :
آوردهاند حمزة بن مغيره كه خواهرزاده عمر سعد بود ديد كه خالش عزم محاربه با امام حسين را جزم كرده به نزديك وى آمد و گفت : اى خال تو چرا به حرب امام حسين مىروى كه يكى از گناهان بزرگ است و مستلزم قطع رحم و موجب اشتهار به غدر و بىوفائى ، تو مرتكب چنين امر چرائى ؟
عمر سعد گفت : اى فرزند اگر چنين نكنم ايالت و حكومت به من نمىرسد .
حمزه گفت : به خدا سوگند كه ترك امارت و خروج از دنيا بهتر از آنست كه نزد خدا روى و خون حسين در گردن تو باشد .
پسر سعد در انديشه دور و دراز افتاده خواست كه آن عزيمت را فسخ كند عاقبت حبّ جاه ديده بصيرت او را پوشانده در چاه افتاد و با پنج هزار سوار و