تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
متابعانش بردارى . عمر سعد گفت : اى امير اين كار بزرگ است و بىتفكّر و تدبير تمام در چنين كارى شروع نتوان كرد مرا دستورى ده تا بروم و با اولاد و اصحاب خود مشورت كنم پسر زياد گفت : برو و زود خبر به من رسان . عمر سعد جامهء خاصه ابن زياد را پوشيد و برمركب ختلى « 1 » سوار شد و منشور حكومت رى بدست گرفته به خانه آمد ، چون فرزندان او وى را بدان صورت ديدند گفتند : اى پدر اين اسب و جامه از كجاست ؟ و اين كاغذ كه در دست دارى چيست ؟ گفت : اى فرزندان دولتى روى به ما آورده كه پايانش پيدا نيست و سعادتى در طالع ما اثر كرده كه نهايتش هويدا نيست
امروز بخت نيك بشارت‌رسان ماست * اقبال رخ نموده مرادات ما رواست روز پست اينكه دل بفراوان دعايش جست * عهدى است اينكه جان بهزار آرزوش خواست
بدانيد كه امير عبيد اللّه زياد سپهسالارى لشگر خود به من ارزانى داشت و تشريف خاص و اسب ختلى نيز علاوه آن فرمود و منشور امارت و ايالت طبرستان به نام من نوشت و اينهمه به شرط آن‌كه بروم و با حسين محاربه كنم . پسر كهترش كه اين سخن بشنيد گفت : هيهات ، هيهات اين چه انديشهء بد است كه كرده‌اى و اين چه سوداى بىحاصل است كه به سويداى دل درآورده‌اى ، هيچ مىدانى كه به حرب كه مىروى و كمر دشمنى كدام خاندان برمىبندى ، امام حسين بن على جگرگوشهء مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و نور ديدهء مرتضى و سرور سينه فاطمه
هامش
( 1 ) - كلمه « ختلى » به فتح خاء و سكون تاء منسوب است به ختل كه ناحيه‌اى است از بدخشان و اسبهاى خوبى داشته شاعر مىگويد :ما كه با نام و داغ سلطانيم * ختلى به كه خوشترك رانيم