را بدين خلاف چه نيازى مىباشد ؟
حضرت فرمودند : چه شد كه از ميان جمع به من آغاز نمودى ، اين سخن با ديگران بگوى سپس عبد اللّه بن زبير را خواست و گفت : تمام مردم ولايت عهدى يزيد را پذيرفته و به آن گردن نهادهاند مگر پنج نفر از قريش كه رهبر ايشان توئى و جهت خلاف شما چيست ؟
عبد اللّه گفت : من رهبر ايشان هستم ! ! ؟
معاويه گفت : بلى تو رهبر ايشان ميباشى .
عبد اللّه گفت : بفرست آنها را بياورند پس اگر ايشان بيعت نمودند من نيز يكى از آنها خواهم بود .
پس از آن عبد اللّه بن عمر را طلبيد و با رفق و نرمى با وى سخن گفت و شطرى از اباطيل و مزخرفات با وى بازگوى نمود .
عبد اللّه بن عمر گفت : آيا چيزى را كه ملامت و سرزنش را بر طرف كرده و خونها را حفظ نموده و با آن به مقصودت مىرسى را نمىخواهى ؟
معاويه گفت آن چيست ؟
گفت : آنكه برسرير خود نشسته و از من بيعت ستانى مشروط به اينكه اگر مسلمانان همگى بربنده سياه و غلام زنگى بيعت كنند من نيز متابعت نمايم ، به خدا سوگند اگر مسلمانان برآن اجتماع كنند البتّه من نيز سر باز نزنم .
بعد عبد الرّحمن بن ابى بكر را خواند و گفت : تو با كدام توانائى و نيرو برمعصيت و مخالفت من اقدام مىكنى .
عبد الرّحمن گفت : اميدوارم كه خير من در آن باشد .
معاويه گفت : مىخواستم گردن تو بزنم .
عبد الرّحمن گفت : لاجرم خدا در اين جهان تو را لعنت نموده و در آخرت به آتش دوزخش گرفتارت مىنمايد .
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 30
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٣٠