تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩
معاويه روى به احنف بن قيس كرده گفت : تو نيز چيزى بگوى . گفت : اگر راست گوئيم از شما هراس داريم و اگر دروغ بگوئيم از خدا مىترسيم ، بارى اى معاويه تو حالات پسر خويش در روز و شب ، پنهان و آشكار بهتر مىدانى لذا اگر خشنودى خدا و صلاح امّت را در امارت يزيد دانسته‌اى از كس مشورت مكن و قصد خويش به امضاء برسان و اگر خلاف آن دانى زينهار تا گناه و و بال آن با خود نبرى كه يزيد روزى چند در دنيا پادشاهى كند . مردى از شاميان گفت : نمىدانيم اين عراقى چه مىگويد تا شنيده و فرمان برده و در راه رضاى تو نبرد نموده و شمشير زنيم ، چون سخن بدينجا رسيد مردمان برخواستند و در مجامع و محافل كلام احنف نقل مىشد و از آن ببعد معاويه با دشمنان مدارا مينمود و دوستان را با اعطاء هدايا و عطايا مىفريفت تا غالب مردم به بيعت يزيد درآمدند .

رفتن معاويه به مدينه و ملاقاتش با خامس آل عبا عليه السّلام

چون اهل كوفه و بصره و شام به امارت يزيد گردن نهادند و معاويه خاطرش از اين بابت جمع شد آهنگ حجاز نمود ، و وقتى به حوالى مدينه رسيد ابتداء با حضرت ابو عبد اللّه الحسين عليه السّلام ملاقات نمود و بىادبانه به محضر مبارك امام عليه السّلام جسارت كرد و گفت : لا مرحبا و لا اهلا . . . . به خدا سوگند مىبينم كه خون پاك تو ريخته شود . امام عليه السّلام فرمود : ساكت باش اين‌طور سخن مگوى كه درخور من نباشد . گفت : آرى بيش از اين را نيز . . . . و به روايت ديگر بعد از ورود به مدينه با حضرت امام حسين عليه السّلام خصوصى ملاقات نمود و در خلوت به آن جناب عرض كرد : تو مىدانى كه مردمان همگى با يزيد بيعت كرده‌اند مگر چهار كس كه تو خواجه و سرور آنانى و آخر نگفتى كه تو
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 29 | سيد محمد جواد ذهنى تهرانى