جان بست و به عزم كوى جانان روى آورد و قافله محنتزدگان و سلسله مصيبت ديدگان را از صغير و كبير ، از غلام و امير با خود همراه كرد در بين راه طرّماح بن حكيم به سالار شهداء برخورد ، گفت : آذوقه براى عيال خود مىبردم آغروق « 1 » همايون و كوكبه سلطان بى چون نمودار شد دانستم پادشاه حجاز است ، آهنگ سفر عراق را دارد خدمت حضرت آمدم عرض كردم مولا :
اى در پناه عدل تو آسوده وحش و طير * وى از كمال عقل تو در روح انس و جان
قربانت عزيمت كوفه دارى ؟
حضرت فرمود : آرى .
طرّماح عرض كرد : فدايت ، تشريف مبر ، تو را به ذات خدا گول قول اهل كوفه را مخور كه غدر و مكر دارند
و تا متاع شريفى است در ديار نكوئى * از اين متاع نشانى به شهر كوفه نباشد
و اللّه ان دخلتها لتقتلنّ و انّى اخاف ان لا تصل اليها ، به ذات ايزد يكتا اگر وارد كوفه شوى البته كشته خواهى شد و من مىترسم هنوز به كوفه نرسيده كار تو را بسازند و عالمى را بىمولا نمايند .
دريغا گل بوستان ولايت * فروريزد از تندباد خزانى
دريغا جوانان شيرينتكلّم * ببندند لبها ز شيرينزبانى
قربان خاكپايت رعايا را در خلاصى شخص سلطان و حفظ جان پادشاه كوشش و سعى به قدر الامكان واجب است فانزل اجاء بيا در مأمن من كه نام او اجاء است ، منزلگاهى است محكم ، كوهى است مستحكم مقابل سلمى كه ما طائفه در ميان اين دو مأمن ساكنيم ، اى پسر پيغمبر ما را در آن مأمن تاكنون از دشمن آسيبى نرسيده و احدى از ما ذلّت نديده ، اگر لشگر سلم و طور در آن بيايند نتوانند
هامش
( 1 ) - يعنى بار و بنه