حضرت فرمود : اى ابن عبّاس كمال شفقت ترا درباره خود مىدانم و خلوص نيّت تو را نسبت به خود مىشناسم امّا عزيمت من به سوى كوفه مصمّم گشته ، به هيچ نوع فسخ آن صورت نمىبندد در اين سفر اسرارى هست كه بايد به ظهور بيايد و من مىدانم كه مرا اين سفر در پيش است و از جدّ بزرگوار و از پدر عاليمقدار خود شنيدهام ، چه كنم با فرمايشى كه پيغمبر فرموده اخرج الى العراق اى پسر عمّ ما علم بلايا و منايا مىدانيم ، دفتر مبلغ عمرها در پيش ما است ، خواهش دارم در اين باب ديگر مبالغه ننمائى و در فسخ اين عزيمت الحاح نكنى كه به جائى نمىرسد ، من در اين سفر بىاختيارم و زمام امور من در دست ديگرى است .
شعر
بارها گفتهام و بار دگر مىگويم * كه من دل شده اين ره نه به خود مىپويم
من اگر خارم اگر گل چمنآرائى هست * بهماندست كه مىپروردم مىرويم
عبد اللّه بن عباس عرض كرد : فدايت شوم حالا كه عزم رفتن كرده و ترك اين سفر نخواهى نمود بارى زنان و فرزندان را همراه مبر كه ايشان موجب پريشانى خيال و تفرقه حواس مىشوند .
حضرت فرمود : ابن عبّاس زنان را كجا بگذارم و به كه بسپارم هنّ ودايع رسول اللّه اينها امانات پيغمبرند بهتر آنكه با من باشند و هنّ ايضا لا تفارقنى اين زنان و اين امانات پيغمبر نيز از من جدا نمىشوند .
8 و 9 - محمد واقدى و زرارة بن صالح :
در كتاب لهوف و قرب الاسناد به سندهاى معتبر روايت شده چون خامس آل عبا حضرت الحسين عليه السّلام عزم را بركوفه رفتن جزم فرمودند دو نفر از محبّان كه از