تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
در تاريكى شب به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست برديوار و زمين مىماليد تا گاهى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغير رسيد ، آن كودك مظلوم گفت : اين كيست ؟ گفت : من صاحب منزلم ، شما كيستيد ؟ پس آن كودك برادر بزرگ‌تر را بيدار كرد كه برخيز اى حبيب من ما از آنچه مىترسيديم در همان واقع شديم ، پس گفتند : اى شيخ اگر ما راست گوئيم كه كيستيم در امانيم ؟ گفت : بلى گفتند : در امان خدا و پيغمبر ؟ گفت : بلى گفتند : خدا و رسول شاهد و وكيل است براى امان ؟ گفت : بلى بعد از آنكه امان مغلّظ از او گرفتند : اى شيخ ما از عترت پيغمبر تو محمّد مىباشيم كه از زندان عبيد اللّه فرار كرده‌ايم . گفت : از مرگ فرار كرده‌ايد و بگير مرگ افتاده‌ايد ، حمد خداى را كه مرا برشما ظفر داد ، پس آن ملعون بىرحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صبح آوردند همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند ، غلام حسب الامر مولاى خويش ايشان را برد بنزد فرات چون مطلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر مىباشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند و از طرف ديگر بيرون رفت آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت ، آن مرد كه چنين ديد شمشير بركشيد به جهت كشتن آن دو مظلوم بنزد ايشان شد كودكان