تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
رحمى برآب چشم يتيمان من كنيد * آن دم كه ياد كشتن من برزبان بريد چون طفلكان من خبر من طلب كنند * از من سلام خير به آن طفلكان بريد
سپس آن جناب رو به محمّد بن اشعث كرده با دلى شكسته فرمود : اى بنده خدا اين‌طور مىبينم كه ابن زياد امان تو را قبول نكند و تو از نگهدارى من عاجز و ناتوان هستى ولى تقاضا دارم يك كار براى من انجام دهى . محمّد بن اشعث گفت : آن كار چيست ؟ فرمود : قاصدى روانه كن پيغام مرا به امام من برساند و آنچه برسر من آمده عرض كند و نگذارد كه آن بزرگوار رو به اين ديار بياورد زيرا مىدانم امروز يا فردا است كه بيرون آمده و به اين شهر روان مىگردد ، قاصد محضر مباركش عرض كند كه به اين شهر تشريف نياورد و بگويد پسر عمّت مسلم را ديدم و هو اسير فى ايدى القوم در دست نامه‌نويس‌هاى كوفه با ذلّت و خوارى گرفتار بود . محمّد بن اشعث گفت : و الله لافعلنّ به خدا سوگند اين پيغام را خواهم فرستاد و خواهى ديد در پيش ابن زياد چگونه پايدارى در شفاعت مىكنم و نمىگذارم آسيبى بوجودت برسد . مؤلف گويد : مرحوم سيّد بن طاووس در لهوف آورده كه مسلم امان محمد بن اشعث را قبول نفرمود و با وجود جراحات بسيار جنگ مىكرد تا شخصى از پشت سر برآن جناب نيزه‌اى زد بطورى كه آن حضرت به روى درافتاد ، آنگاه او را گرفتند و استرى آوردند تا سوار شده اطراف او را بگرفتند شمشيرش را كشيدند و به قولى محمد بن اشعث خودش آن شمشير را بگرفت . مرحوم حاج فرهاد ميرزا در قمقام مىنويسد : آورده‌اند كه محمد بن اشعث اياس بن عثل الطّائى را با عريضه به خدمت آن