حمله كردند ، مسلم نيز برايشان حمله نمود آن حيلهوران خود را به عقب كشيدند ، مسلم حملهكنان برايشان تاخت تا آنكه به چاه رسيد ناگهان در وى افتاد ، جمعيّت مثل مور و ملخ برسرش ريختند ، محمّد بن اشعث شمشيرى حواله مسلم كرد ، شمشير به صورتش رسيد از زير چشم يكطرف بينى مسلم را دريد و برمحاسنش انداخت كه دندانهاى مسلم پيد شد .
مؤلف گويد : واقعه كندن گودال امر مسلّمى نيست لذا برخى از وقايعنگاران متعرّض آن نشدهاند از جمله مرحوم شيخ مفيد در ارشاد انرا نقل نكرده بلكه فرموده :
محمّد بن اشعث رو كرد به حضرت مسلم و گفت : اى مسلم راست مىگوئى تو گول نمىخورى و فريب و خدعه اهل كوفه را قبول نمىنمائى امّا اين قدر مىدانم امير و بستگان او با تو ابن عمّ هستند تو را نخواهند كشت بيا امان مرا كه از جانب ابن زياد دارم قبول كن راحت شو .
مسلم از كثرت سنگ و آلات و كوشش به ضعف افتاده و از قتال و جدال وامانده شده بود و از شدّت عطش سوخته و مات و مبهوت مانده بود كه چگونه يك نفرى با يك شهر مقاومت كند لذا پشت به ديوار خانه طوعه داده بود از باب ناچارى فرمود : اى ابن اشعث به راستى در امانم ؟
گفت بلى و الله در امان من و امير و خدا و رسولى ، بعد رو كرد به سپاهيان و گفت : حضرات شاهد باشيد مسلم در امان است .
گفتند : بلى ، همه قبول كردند و امان دادند مگر عبد اللّه بن عباس سلمى كه گفت :
نه شتر دارم و نه قاطر و سپس خود را بكنار كشيد .
پس قاطرى آوردند و مسلم خسته و درمانده را با آن جراحات و زخم برقاطر نشاندند و اطراف وى را گرفتند اوّل كارى كه كردند شمشيرش را ربودند و فرار
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 173
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص١٧٣