كردند ، مسلم از حيات خود يكسره مأيوس شد ديد نه شمشير دارد و نه دست شمشير بزن ، گريه براو مستولى شد و اشگ از چشمانش سرازير گرديد و فرمود :
هذا اوّل الغدر ، اين اوّلين حيله شما بود كه شمشير مرا ربوديد .
محمّد بن اشعث گفت :
اميدوارم برتو باكى نباشد .
مسلم فرمود :
من به غير از خدا اميدى به چيزى ندارم انّا للّه و انّا اليه راجعون
عبد اللّه سلمى از روى طعنه گفت :
آقا جان من كسى كه داعيه سلطنت داشته و به طمع حكومت به اين ديار آمده اينطور گريه نمىكند و از كشته شدن بيم ندارد ولى برگريه تو فايدهاى بار نمىشود .
مسلم فرمود : اى حرامزاده من براى جان خود نمىگريم ، شهادت ارث ما است و لكن ابكى لاهلى المقبلين الىّ ، ابكى للحسين عليه السّلام و آل الحسين .
گريه من از براى آن خويشانى است كه چند روز ديگر به كوفه مىرسند ، گريه من از براى عزيز زهراء و همراهان آن بزرگوار است كه نوشتهام بيايند و اكنون در راهند .
شعر
اى كوفيان چو سر ز تن من جدا كنيد * بارى تن مرا به سوى خاكدان بريد
هركاروان كه جانب مكّه روان شود * پيراهن مرا سوى آن كاروان بريد
گوئيد از براى خدا بهر يادگار * نزد حسين جامه پرخون نشان بريد