فتادهايم به شهر غريب و نيست كسى * كه قصّه ز غريبى به شهر يار برد
جناب مسلم سلام اللّه عليه همين طورى كه در كوچههاى كوفه در آن وقت شام بىهدف به اين طرف و آن طرف مىرفت به نقل مرحوم مفيد در ارشاد به درب سراى زنى رسيد .
به نوشته ابى مخنف خانه عالى و ساختمانى مجلّل دهليز و دالانى بزرگ داشت ، زنى بردر ايستاده بود بنام طوعه .
و مرحوم ابن شهرآشوب در مناقب گويد :
اين زن قبلا امّ ولد محمّد بن اشعث بود و سپس به تزويج اسيد حضرمى درآمد و از او صاحب فرزندى شد به نام بلال ، اين فرزند در غوغاى كوفه با مردم بوده و داخل آنها به عنوان تماشاچى حركت مىكرد ، مادرش در خانه انتظار او را مىكشيد كه وى به خانه بازگردد و چون برگشتن وى به خانه دير شد مادر در آستانه خانه ايستاده بود و انتظار آمدنش را مىكشيد بهرصورت جناب مسلم وقتى وارد كوچهاى شد كه منزل آن بانو بود سياهى او را از دور مشاهده كرد لذا خود را به نزديكى خانه رساند و فرمود :
يا امة اللّه چه شود شربتى آب به من دهى كه خداوند تو را از تشنگى روز قيامت برهاند .
طوعه با ميل و رغبت فورا به داخل خانه رفت كوزه آبى خنك آورد و جناب مسلم از آن آب آشاميد و به منظور رفع خستگى و در امان ماندن از گزند دشمنان در همانجا نشست .
طوعه گفت : يا عبد اللّه اذهب الى منزلك ( اى بنده خدا به منزلت برو )
جناب مسلم ساكت و صامت سر به زير انداخته جوابى نداد .
طوعه دومرتبه گفت : آقا جان با شما بودم ، عرضه داشتم برخيزيد به منزل خود تشريف ببريد كه اينجا ، جاى نشستن نيست .