ايستاده بود و فرياد مىكرد :
اى اهل كوفه خيرگى نكنيد ، اكنون لشگر شام مىرسد و امير عبيد اللّه قسم خورده اگر ساعتى ديگر به همين طغيان بمانيد چون ظفر يابد عذر شما را قبول نمىكند ، بىگناه را بجاى گناهكار و حاضر را به جاى غائب مؤاخذه مىنمايد .
چون مردم پست و بىهمّت اين سخنان را شنيدند برخود ترسيده ، گفتند :
اينها بزرگان و خيرخواهان مايند ، پذيرفتن رأى رؤسا لازم است ، بنا را برعادت ذميم قديم خود گذاشته كه الكوفى لا يوفى ( كوفى وفاء ندارد )
شعر
وفا متاع شريفى است در ديار نكوئى * از اين متاع چرا در ديار كوفه نباشد
بهرصورت آن بىوفاها همچون بنات النّعش يا مانند ملخهاى پراكنده متفرّق شدند و شمشيرهاى خود را در غلاف نموده رو به خانهها كردند و در بين راه استغفار كرده و شيطان را لعنت مىنمودند حتى زن بود كه مىآمد دست پسر يا برادر خود را مىگرفت و مىگفت : نور ديده مردم كه رفتند تو چرا ماندهاى ! ؟ تو نيز برگرد !
برادر به برادر مىرسيد و مىگفت : به جهت اين آشوب فرداست كه لشگر شام كوفه را با خاك يكسان مىكند ، ما را با جنگ و شرارت چه كار ، به همين طريق رو به خانهها نهادند .
رفتن مسلم به مسجد و پراكنده شدن مردم بعد از تمام شدن نماز و غربت جناب مسلم
پس از آنكه هانى بن عروه گرفتار دست ابن زياد شد ، مسلم ديگر نتوانست در خانه او قرار گيرد امر فرمود جار زدند مردم شيعه را خبردار نمايند و خود از خانه هانى بيرون آمد و خروج كرد ، جمعيّت بسيارى از همه قبائل و طوائف به جناب