تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
مىدهى اين چه كردار ناصواب است كه از تو صادر مىگردد ؟ ! پسر زياد در غضب شد و فرمود تا اسماء را چنان زدند كه از حيات مأيوس شد و گفت : اى هانى خبر مرگ خود به تو مىرسانم انّا للّه و انّا اليه راجعون . پس ابن زياد ديگرباره هانى را طلبيد و گفت : اى هانى ، جان خود را دوست‌تر مىدارى يا جان مسلم بن عقيل را ؟ هانى گفت : هزار جان من فداى مسلم باد وليك اى پسر زياد تو امير و صاحب اختيارى ، مسلم را طلب كن تا بيابى ، از من چه مىطلبى ؟ ! گفت : مسلم را جستم و در خانهء تو يافتم ، اكنون به خداى كه او را از پهلوى تو بيرون كشم يا خود را فداى او كنى ، پس فرمود تا تازيانه و عقابين « 1 » بياوردند و جامه از تن وى بيرون كردند و هانى هشتاد و نه ساله بود به صحبت رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده و مدّت‌ها با على مرتضى مصاحب بوده و او را برعقابين كشيدند و گفتند مسلم را بيار نا باز رهى . هانى جواب داد كه به خداى اگر هرعقوبتى كه از آن بدتر نباشد با من بكنى و مسلم در زير قدم من باشد ، قدم از وى برندارم و او را به تو نشان ندهم تو ندانسته‌اى كه ما روز اوّل كه قدم در راه محبّت اهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نهاده‌ايم محنت‌هاى عالم را با خود قرار داده‌ايم و جان‌هاى خود را به رسم نثار برطبق اخلاص نهاده :
ما برسوائى علم روزى كه مىافراشتيم * بر سر كوى تو اوّل ماتم خود داشتيم
ابن زياد گفت تا او را پانصد تازيانه بزدند و هانى بيهوش شد ، ندماء درخواست كردند كه اين پير بزرگوار از اصحاب سيّد مختار صلّى اللّه عليه و آله است ، بفرماى تا او را از عقابين فرود آورند ، پسر زياد بفرمود تا او را فروگرفتند و فى الحال برحمت
هامش
( 1 ) - دو چوبى است كه مقصّر را برآنها به دار مىكشيدند يا برآنها بسته چوب مىزدند